تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام(۱۶)
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام(۱۶) (درونم )

الف) امشب از آن شب های بی پایان نکبت است که آرزو می کنیم ای کاش اینقدر نمی فهمیدم

ای کاش در اینجا نبودم

شاید این جزء معدود زمان هایی است که از کلمه ای کاش استفاده می کنم...

حتی حوصله نوشتن را هم ندارم فقط می دانم این نیز بگذرد...

و فقط این من هستم که در بین فرسوده می گردم از رنج

از تلاشی که نمی دانم آیا صوابی در آن هست یا نه

حتی جرأت ندارم بگویم: آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازدم...

فقط می دانم حتی انتخابی جزء ادامه، ندارم !

باز مانند همیشه می نویسم تا شاید فرافکنی کنم، اما امشب از آن شب هاست که با نوشتن هم آرام نمی گیرم، حتی بودن کسی را در نزدم نمی خواهم فقط دلم می خواهد اینجا نبودم...

نمی دانم تا به کی توان ادامه دادن را دارم !؟؟

...

..

.

و من بازخواهم گشت... اما کی ! نمی دانم ؟  اما چگونه ! نمی دانم ؟

ب) این روزها

دیوانگی:

این روزها از بس که هی الکی ایمیل چک کردم

هی رفتم تو اومدم بیرون از یاهو و هیچی توش نبود کم کم دارم دیوانه می شم حتی حوصله اینترنت گردی هم ندارم کتابی هم نیست تا بخوانم

همین روزهاست که سر از دیوانه خانه درآورم

مردم از بیکاری اگر خانه خودمان بودم حداقل...

اما اینجا هیچی نیست هیچ کس نیست هیچ کاری برای انجام نیست

فقط از روی تخت خواب پشت میز کامپیوتر بازی از پشت میز روی تخت

دورترین مسیر هم آشپزخانه روزی ۱ بار برای غذا

۵ ماه کارم همین است و دیگر هیچ

من از بیکاری بیزارم.. دوست دارم روزی ۱۸ ساعت کار کنم کتاب بخوانم....

برایم دعا کنید...

خدای !

بازگشت...



فرزند آدم  جمعه 17 خرداد 1387 : ساعت 09:06 ق.ظ     نظر( )