تبلیغات
دلتنگی های من - رازها ۱۵
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها ۱۵ (درونم )

سرگردان:

روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم

از بودنم !؟؟

از چگونه بودنم !؟؟

وز برای چه بودنم !؟؟

وباز بدان نقطه رسیدمی که ندانستمی آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...

ادامه مطلب...

سرگردان:

روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم

از بودنم !؟؟

از چگونه بودنم !؟؟

وز برای چه بودنم !؟؟

وباز بدان نقطه رسیدمی که ندانستمی آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...

و در مورد چه باید بنویسم !؟؟

چون نوشتن برایم همیشه راهی است برای خالی کردن انرژی منفی درونم، امّا این بار... انگار چشمه روح نگارشم خشکیده است.

« و هرگاه آدمی به رنج و زیانی درافتد همان لحظه به هر حالت باشد از نشسته و خفته و ایستاده فوراً ما را به دعا می خواند آنگاه که رنج و زیانش برطرف شود باز به حال غفلت و غرور چنان باز می گردد که گوئی هیچ ما را برای دفع ضرر و رنج خود نخوانده همین کفران و غفلت است که اعمال زشت تبهکاران را در نظرشان زیبا نموده است. »

(سوره یونس آیه ۱۲)

و امّا اکنون:

و برای من هیچ رنجی دردناک تر از دوری از خدا و کژی از راه نمی باشد...

خدایا مرا دریاب این بنده ای را که خود بهتر از هر کس حتی خودم می دانی جسم در خاک... و اندیشه ام در افلاک در پی تو دوان است !!!

امّا روح م در پی تو است که این روح ناچیز من تکه ای از نور ازلی خود توست که در این جسم خاکی ام نهاده ای پس مرا دریاب و مرا به خود برسان، که من چگونه با خودخواهی و نادانی ام حق دارم نوری را که تو در درونم به ودیعه نهادی - تا بهانه ای باشد تا برای بازپس گرفتنش مرا به دیدار خود نائل گردانی - فراموش یا جسمم را به پلیدی آلوده نمایم...

خدایا من تو خود می دانی که من سراپا تقصیر و تو همه وجودت بخشش و نور و ، جود...

مرا رهنمون باش به راه و به خود وامگذار که تو رحیمی و یاور درماندگان...

و من درمانده از راه تو....

بازگشت



فرزند آدم  چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 : ساعت 01:05 ق.ظ     نظر( )