تبلیغات
دلتنگی های من - رازها ۱۴
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها ۱۴ (درونم )

روزی نگاشتم 

                     من رفتم، می روم جائز نیست...

و اکنون رفته ام ... و خود هنوز نمی دانم کی بازخواهم گشت... و چگونه !؟؟

و آیا قلبی برای بازگشتم خواهد تپید ....


كودك بودن چقدر خوب است، نمی دانم ؟

امّا می دانم كودكانه رفتار كردن چقدر احمقانه است... نیك می دانم از روی احساس عمل كردن همیشه اشتباه است و ملال خاطرآور...

امّا نمی دانم چرا با دانستن باز هم اصرار به كار غلط می ورزم !؟؟

باید از روی قلب عمل كرد، و با عقل فكر...

ادامه مطلب...

روزی نگاشتم 

                     من رفتم، می روم جائز نیست...

و اکنون رفته ام ... و خود هنوز نمی دانم کی بازخواهم گشت... و چگونه !؟؟

و آیا قلبی برای بازگشتم خواهد تپید ....


كودك بودن چقدر خوب است، نمی دانم ؟

امّا می دانم كودكانه رفتار كردن چقدر احمقانه است... نیك می دانم از روی احساس عمل كردن همیشه اشتباه است و ملال خاطرآور...

امّا نمی دانم چرا با دانستن باز هم اصرار به كار غلط می ورزم !؟؟

باید از روی قلب عمل كرد، و با عقل فكر...

نمی دانم چرا با شنیدن، دیدن مصائب كسی كه می خواهد دین یا حیثیت خود را حفظ كند، اینقدر روانم را بهم می ریزد.

آه خیلی چیزهاست كه باید بدانم و بفهمم... و فرصت اندك !؟؟

نمی دانم آیا این كه ماجراهای اخیر اینقدر حساسم كرده به خاطر این است؛ كه هنوز معتقدم من فرزند آدمم و فرزند علی(ع)... و اینكه هنوز نمرده ام و هنوز تكه ای از روح ایزدی در وجودم وجود دارد، آنچنانكه پدرم ‌‌‌‌‌-علی(ع)- فرمود: اگر فردی بمیرد از این غصه چه باك !؟؟ . نمی دانم آیا این مطلب چقدر واقعیت دارد و این ندانستن بیشتر از همه می آزاردم.

كودك بودن چقدر خوب است، می دانم ؟

 كودك نمی فهمد، پس زجر زمانه و زجر فهمیدن را نمی كشد، امّا همین كه فهمیدی دیگر نمی توانی نكشی زجر دیدن را...

خداوندا:

تو می دانی كه انســان بودن و مــانـدن در این دنیـا چـه دشوار است

چه زجری می كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است.

 

دیگر تنهایی و تنها ماندن بخشی از زندگی ام گشته و من...

منی دیگر وجود ندارد

و

شانه ای را برای لحظه خستگی و لحظه ای پر از شادی و احساس درماندگی و... نمی خواهم. زیرا به این باور رسیده ام كه دیگر وقتی نمانده از عمر تا بایندیشم كه چرا او را ندارم ؟ یا كه كجا ؟ كِیْ ؟ كی ؟ خواهد بود !

دیگر وقتی از تنهایی می نویسم حتّی دلم نمی لرزد نمی سوزد...

فقط دل تنگم و بی صبر

بی صبر رفتن... تاب ماندن در هیچ جای این خاك را ندارم ولحظه شماری برای پیوستن به پدرانم را دارم.

حتّی از این كه كسی را نیست تا بخواندم اندیشه هایم را دل غمین نیستم و نه بی تاب یافتنش...

بازگشت...



فرزند آدم  یکشنبه 9 دی 1386 : ساعت 09:12 ق.ظ     نظر( )