تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام ۱۵
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام ۱۵ (درونم )

به نام او که جان را آفرید و خِرَد را در آن

و دل را

و عشق را

و منطق را

و بی تفاوتی را

و تنهایی را

آه یادم آمد خردمندی گفته بوید:

            کنار هم بیاستید امّا نه چسبیده بهم...

            یکدیگر را دوست بدارید امّا پای عشق را به میان نکشید...

(خلیل جبران)

روزگاری بود می دانستم نباید...

ادامه مطلب...

به نام او که جان را آفرید و خِرَد را در آن

و دل را

و عشق را

و منطق را

و بی تفاوتی را

و تنهایی را

آه یادم آمد خردمندی گفته بوید:

            کنار هم بیاستید امّا نه چسبیده بهم...

            یکدیگر را دوست بدارید امّا پای عشق را به میان نکشید...

(خلیل جبران)

روزگاری بود می دانستم نباید احساساتم را بازگویم، امّا اکنون روزگار آموزگاری بود برایم تا که بیاموزم هرگز نباید این چنین کرد...

غمم با خود در گور بردن بِه،  به کس گفتن...

شنیدم: اگر مشکلت را با کسان گویی، 80 % آنان بی تفاوت از رنجت و 20% باقی شادمان از این که بینند تو را آن مطلب می رنجاند...

پس چه جای شکوه چه در این جا و چه هر جا و چه با هر نفر...

روزی می نوشتم به امید که آید و بخواندم مگر دلم را فهم کند... اکنون می نویسم مگر فراموشش کنم که می دانم نخواهد آمد...

دلم تنگ است به قد دنیا.

که از خاکم امّا بی میل و بی زار از این خاک

فرزند آدمم, مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک، آن که آورد مرا باز برد بر وطنم...

فقط می دانم که نه جای شکوه باقی مانده است...

از باده دوشین قدحی بیش نماند،

 وز عمر ندانم که چه باقی مانده است

و من بیزار از هر علاقه و محبتی

بازگشت...



فرزند آدم  یکشنبه 13 آبان 1386 : ساعت 01:11 ب.ظ     نظر( )