تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام ۱۴
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام ۱۴ (درونم )

هر روز از خواب برمی خیزم، دوش می گیرم، مسواك می زنم، لباس تمیز می پوشم، عطر می زنم و اشك هایم را در چشمانم می خشكانم...

و روزها در بیداری در خوابم و شبها در خواب بیدار...

و من مانده ام از آن رو كه برسم  نه!

بلكه رسیدم به انتها...

ادامه مطلب...

 

نمی دانم آیا تحقیر شده ام یا نه خداوند مرا اینچنین آفرید و توانم را، نمی دانم چگونه باید ادامه دهم ؟؟؟ در كنارم است امّا نه من و نه او !!! كه دروغ است این درون من است كه آشفته است گویی باری به سنگینی زمین و هفت آسمان در سرم است...

و گویی توهی توهی ام و قلبی ندارم و دیگر صدا تپش خود را نمی شنوم فقط هستم، بودن در نبودن و من بودم و عدم،

نه نه!

من خودِ خودِ عدم بودم، حتی ذره ای قابل دیدن هم نبودم...

پرواز را دیگر نمی خواهم، پریدن، پرواز كردن را متنفرم از زن ها، مردها، از لبخندها وز اشك ها از غم ها همه و همه را...

فقط زنده ام، هستم نه چون كه باید باشم، هستم چون اكنون اینجا ام

هیچ چیز به مانند مرگ رهایم نمی كند....

جهان پیر و است بی بنیاد *** از این فرهاد كش فریاد

چه هستم، كه هستم ؟ هیچ و فقط هیچ و من همان عدمم پس چرا باید باشم حتی دیگر نمی توانم بنویسم روزی گفته بودم از سه چیز لذت می برم: آواز، سرعت در شب و آهنگ بلند، و سجده و امّا اكنون دیگر هیچ كدام... فقط مرگ اگر نمی ترسیدم لحظه ای به زندگی نمی اندیشیدم، نه ترس از مرگ یا از دست دادن زندگی پوچم كه ترس از خدایی كه هنوز لمسش نكرده ام امّا وجودش را حس می كنم این ترس از گناهِ....

روزها و هفته ها و ماه هاست ... كه فكر می كنم:

چرا زنده ام ؟

و هدف از خلقتم چه بوده است ؟؟

امّا اكنون به پایان رسیده ام، می دانم هدفی در كارم نیست و اگر از گناهش واهمه نداشتم می گفتم كه از خلقتم نیز هدفی نبوده است !؟

 و گفته بودم نوشتن آرامم می كند، و فراموش می كنم آنچه باعث آزارم می گردد و نمی خواهم به آنها بیندیشم، امّا مرگ چیزی نیست كه فراموشش كنم و نیستی، و احساس پوچی و تباهی و ...

ای كــاش كـه جای آرمیدن بـودی

یـا ایـن ره دور را رسـیدن بــودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاك

چـون سـبزه امـید بردمـیدن بــودی

***

**

*

فقط هستم چون باید باشم و تعهد دارم كه دیگر نه به خود !؟ بلكه فقط برای دیگران و شاید حتماً روزی كه آنها را رسانیدم به اهدافشان، دیگر نماند برایم جانی و رمقی تا بایستم، دیگر نمی دانم نفس كشیدنم برای چیست و نماز خواندنم...

هیچ بودی، هیچ خواهی شد، پس كنون هم هیچ باش...

بازگشت...



فرزند آدم  پنجشنبه 4 مرداد 1386 : ساعت 11:07 ق.ظ     نظر( )