تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 12
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 12 (درونم )

می ترسم آنقدر كه حتی جرأت نوشتن خواسته ام را ندارم...

 فقط می دانم اگر دستش را در دستانم نداشته باشم زندگی ام معنائی ندارد و دلیلی برای بودم نیست !!؟

 دلم می خواهد فریاد بزنم ...

 آهای دنیا منم من فرزند آدم و می طلبم مایه آرامش جانم را یكی مرا بازگوید چرا از بودن و نبودنش لذتی ندارم !

شاید چون می ترسم از نه فقط می خواهم بدانم آیا زمانی هست تا كلمه ترس را از واژه نامه ذهنم پاك گردانم...



فرزند آدم  دوشنبه 14 خرداد 1386 : ساعت 04:06 ق.ظ     نظر( )