تبلیغات
دلتنگی های من - رازها۱۱
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها۱۱ (درونم )

   گویند :

در نبرد بین آدم های سخت و روز های سخت، این آدم های سخت هستند كه باقی می مانند.

امّا من نمی دانم كه آیا روزی كه روزهای سختم تمام شود آیا قدرت ایستادن و نگرستن به گذشته ام را دارم.

دلم می خواهد در سرزمینی دور تنهای تنها در كلبه ای چوبین كوچك خود بر سر كوهی كنار آتش بنشینم و باریدن برف را بنگرم و كتاب بخوانم كتاب های خوب قرآن مولوی هشت كتاب... آنقدر دور كه جز صدای پرندگان را نشنوم و بوی گلهای وحشی و صدا جوی آبی نرم نرمك از دل كوه بیرون می زند،

و من بیاد آرم روزی را كه پس از پایانی سخت از نبردی كه با روزگار داشتیم بر سر تپه ای تنها بیدق در دست و در پس راهم تمام یارانم خونین در دشتی پر از تیر و نیزه های شكسته از نبرد روزگار آرمیده اند و من تنها بازمانده آرام می نشینم  و...

آه اگر دیروز برگردد

شادی هم خانه من گردد



فرزند آدم  سه شنبه 1 اسفند 1385 : ساعت 03:02 ق.ظ     نظر( )