تبلیغات
دلتنگی های من - لحظه ای از
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


لحظه ای از (زندگی )

آشنایی میوه درخت لبخند ...

                          ( استاد سبزواری )

اما آیا لبخندی هم مانده ؟

یا شاید من سنگم !

و سخت تر از هر گریه...

لیكن به لطافت باران صبح بهاری،

روزها می گذرد و من

نه ما ! ......

ادامه مطلب...

آشنایی میوه درخت لبخند ...

                          ( استاد سبزواری )

اما آیا لبخندی هم مانده ؟

یا شاید من سنگم !

و سخت تر از هر گریه...

لیكن به لطافت باران صبح بهاری،

روزها می گذرد و من

نه ما !

شاید هم همه !!؟

منتظر

منتظر چه ؟؟...

لحظه ای، كسی، در بی كسی

رهاندت از دلواپسی

اما نه !

این هم خیالی بیش نیست

خیالی كه همچون خوابی است

تلخ و نفس سِتان

و من

نه ما !

شاید هم همه !!؟

نمی دانیم از چه زاییده دنیاییم

خور و خواب و شهوت...

یا نه !؟

آمده ام تا چیزی به جهان بیفزایم

فلسفه وجودیم چیست ؟

موجودیتم از برای چیست ؟

آیا كسی می داند ؟؟؟

نه !؟

خودم، می دانم ...

...

..

.

دیگر كسی برای آشنایی نمانده

و چه مرگی غریب

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور

دشنام پست آفرینش

نه از رومم، نه از زنگم

بگشای در ای پیر ترسایم

و باز رمضان، و من

نه ما !

شاید هم همه !!؟

غرق در بی خبری

و دیگرهیچ

بازگشت...



فرزند آدم  سه شنبه 4 مهر 1385 : ساعت 10:09 ق.ظ     نظر( )