تبلیغات
دلتنگی های من
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


(زندگی )

همش تو کتاب ها می خوانی اگر می خواهی به مکنت واقعی برسی باید به مردم عشق بورزی به فکر کمک به آنها باشی

پول ثروت دارایی شهرت و مکنت واقعی را خدا خواهد داد یک بده ده بگیر....

 اما من به این نتیجه رسیدم که......

ادامه مطلب...

اصلا این اصل در ایران صدق نمی کند و مردم این سرزمین جز به فکر کلاه گذاشتن سر هم به فکر چیز دیگری نیستن و چگونه در میان این همه از خدا بی خبر می خواهی خداگونه رفتار کنی و به مردم عشق بورزی تو را هم به قعر نابودی می کشاندت....

باید بار سفر بست

روزی خواهم رفت

به کجا ؟؟؟

نمی دانم !!!

شاید...

شاید به همان جا

که,

که من کسی را

نه کسی مرا

بشناسد

و در تنهایی

در تنهایی خواهم ماند

و خواهم مرد

و بر گورم

تنها پرندگان خواهند نشست

و من راضی ترم

تا اینکه این همه پلیدی

بر مزارم اشک تزویر بریزند

***

و روزی خواهم رفت

به کجا ؟؟؟

نمی دانم !!!

شاید...

شاید به آنجا

به آنجا که در گذر باشم

و بس

و نخواهم ماند

نه در اینجه

و نه هیج کجا

مرغ باغ ملکوتم

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

باید بار سفر بست

روزی خواهم رفت

به کجا ؟؟؟

نمی دانم !!!

شاید...

بازگشت...



فرزند آدم  چهارشنبه 7 تیر 1385 : ساعت 09:06 ق.ظ     نظر( )