تبلیغات
دلتنگی های من
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


(درونم )

یك سؤال ؟؟؟

من وحشی ترم یا سگ حار ؟؟؟

فكر كنم من بیشتر پاچه دیگران را می گیرم....

وقتی سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو " داداشی " صدا می كرد.

به مو های مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. امّا اون توجهی به این مسأله نمی كرد.

 آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزوه ام را بهش دادم. بهم گفت: " متشكرم." و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام بدونه ، من  نمی خوام فقط " داداشی " باشم. من عاشقشم. اما .... من خیلی خجالتی هستم .... علتش نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می كرد. دوست پسرش قلبش را شكسته بود. از من خواست برم پیشش.نمی خواست تنها باشه. من هم این كار  را كردم.وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم، تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم  كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیبس، خواست بره بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : " متشكرم" و گونه من رو بوسید.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد، گفت :  "قرارم " بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد.

من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی هیچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم. درست مثل یك " خواهر برادر " ما با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون كریستالش بود.آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه،  اما اون مثل من فكر نمی كرد و من این رو می دونستم، به من گفت : " متشكرم، شب خیلی خوبی داشتیم. " و گونه من بوسید.

یك روز گذشت، سپس یك هفته، یك سال ... قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته تا مدركش رو بگیره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون توجهی نمی كرد، و من این می دونستم،قبل از اینكه كسی به خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصیلی، با گریه من در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آرام گفت : " تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشكرم. " و گونه من بوسید.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كلیسا، اون دختر حالا داره ازدواج می كنه، من دیدم كه " بله " رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون اینطوری فكر نمی كرد و من این می دونستم، اما قبل از اینكه از كلیسا بره رو به من كرد و گفت : " تو اومدی ؟ متشكرم. "

سالهای خیلی زیادی گذشته، به تابوتی نگاه می كنم كه اون دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوتش هستند، یك نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، چیزهایی كه در دوران تحصیل اونها رو نوشته بود:

" تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه اما اون توجهی به این موضوع نداشت، و من این رو می دونستم، من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من یك داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام...نمی دونم... همیشه آرزو داشتم كه بهم بگه : " دوستم داره. "

ای كاش آن كار رو كرد بودم...............

با خودم فكر می كردم و گریه !

بازگشت...



فرزند آدم  شنبه 13 خرداد 1385 : ساعت 11:06 ق.ظ     نظر( )