تبلیغات
دلتنگی های من
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


(زندگی )

همه كس و همه چیز را دوست بدار.

اما !

به هیچ چیز و هیچ كس دل مبند.

 

روزی بود، روزگاری بود.

در یكی از شهرها دختر  حاكم شهر از همه دختران زیباتر بود. معلوم است كه به این ترتیب در میان جوانان شهر دختر حاكم خواستار زیاد داشت و بعضی هم خود را عاشق او می دانستند.

عاشق یعنی چه ؟

عشق یعنی چه ؟

دوست داشتن، محبت است ولی دوستی زیاد و بیش از اندازه را كه با فداكاری همراه باشد عشق می نامند.

خوب، دختر حاكم گروهی خواستگار داشت و چند نفر هم خود را عاشق او می دانستند و در فكر بودند كه شرایط یك زندگی خوب را فراهم كنند و به خواستگاری بروند.

یك مرد گدا هم بود كه در كوچه  گدایی می كرد و یك روز دختر حاكم را در كوچه دید و از دیدار او دلش روشن شد. به قول معروف یك دل، نه صد دل عاشق او شد و فكر كرد كه اگر در دنیا خوشبختی هست همین یكی است.

دنبال دختر رفت و خانه حاكم را یاد گرفت و دیگر نمی توانست از آن كوچه به جای دیگر برود. بیچاره خیال می كرد عاشق شده است. آن هم عاشق دختر حاكم در حالی كه هیچ تناسبی با هم نداشتند.

گدا دیگر گدای كوچه حاكم بود. سعی می كرد با دختر حاكم روبرو شود و از رفتارش بفهمد كه آیا دختر هم به او مایل هست یا نه ؟ صبح تا شب در آن كوچه می رفت و می آمد و هر وقت دختر پیدا می شدگدا می ایستاد و بی اختیار او را نگاه می كرد و خودش را فراموش می كرد. بارها در فكر خود بهانه ای جست تا از او چیزی بپرسد حرفی بزند و می ترسید، و بود تا یك روز كه دختر حاكم به احوال او پی برد و از روی ترحم لبخندی زد.

گدای بدبخت یقین كرد كه این دختر با این لبخند دوستی او را پذیرفته  است.هیچ فكر نكرد كه دختر حاكم به او نمی رسد و چون آرزویش از عقلش بیشتر بود عاشق تر و دیوانه تر شد . دیگر جایش نزدیك خانه حاكم بود و همین كه خوراك روزانه اش را گدایی می كرد در آن كوچه پلاس می شد و همیشه در انتظار دیدار و دائم در آرزوی همسری دختر حاكم. اما مدت ها گذشت و دختر دیگر نگاه به صورت او نینداخت و گدا نام آن را حیاء گذاشت.

وقتی كسی در آرزو و هوس خود گم می شود دیگر به اطراف خود توجه ندارد، و نمی فهمد كه دیگران هم مانند او چیزهایی می فهمند. كم كم مردم كوچه و محله از رفت و آمد او رازش را فهمیدند و به یكدیگر می گفتند و مدتی كه گذشت تنها كسی كه این موضوع را نمی دانست خواجه حافظ شیرازی بود.

خرده بینانند در عالم بسی         واقفند از كار و بار هر كسی

و عشق گدا به رسوایی نزدیك می شد. دختر حاكم هم  این را فهمید و دختر عاقلی بود. می دانست كه پنهان داشتن چیزی از پدر و مادر هر چه باشد مایه پشیمانی می شود. آخر به پدر و مادرش گفت كه ((قضیه از این قرار است.))

حاكم دستور داد به گدا اخطار كنند كه دیگر نباید در آن كوچه پیدا شود.

ولی گدا عشق خود را باور كرده بود و نمی توانست دل از آن كوچه بردارد. باز هم گاهی به آن كوچه می آمد و شعر می خواند و نامه می نوشت. یك روز حاكم در خانه با نزدیكان خود گفت كه اگر یك بار دیگر گدا  را در این نزدیكی ها ببینم بلایی بر سرش می آورم كه آن سرش ناپیدا باشد.

دختر حاكم دلش به حال گدا سوخت و یكی را فرستاد به او پیغام داد كه  " این چه آرزویی است كه تو داری در حالی كه محال است. حالا هم چنین خبری هست  و بهتر است اگر جان خودت را دوست داری دیگر قدم در این محله نگذاری و گرنه بد می بینی."

گدا در جواب گفته بود كه : " بد دیدن مانعی ندارد، من سرم، جانم و هستی ام را فدای عشق می كنم، بالاتر از این نیست كه مرا بزنند و برنجانند. من از آن روز كه لبخند او را دیدم از هیچ كس ترس ندارم."

دختر خبردار شد و گفت: "چاره این كار به دست من است بگویید بیاید تا معلوم كنم."

گدا آمد و دختر پرسید: "حرف حسابت چیست كه ما را ناراحت می كنی و خودت را به دردسر می اندازی ؟ "

گدا گفت : "حرف من این است كه من در راه عشق سر و جان می دهم. اما تو كه آن روز لبخند زدی چرا این حرف را می زنی ؟ اگر تو با من دوستی هرچه می شود بشود، من عاشقم از هیچ كس نمی ترسم، خودم رافدای عشق می كنم."

دختر گفت  : " ولی تو هنوز معنی عشق را نمی دانی، فداركاری در راه عشق سر و جان و تن باختن نیست و دیوانگی نیست، عشق مردن نیست، عشق زنده شدن است، از آن لبخند تا حالا مدت ها می گذرد، تواگر عاشق بودی تا حالا خودت را لایق عشق ساخته بودی. اما تو هنوز گدای همیشگی هستی، فداكاری این بود كه دست از گدایی و تنبلی برداری و خودت را چنان آدمی بسازی كه من هم بتوانم به عشق تو افتخار كنم. تواگر یك ذره عقل داشتی می دانستی كه زندگی بازیچه نیست و ما با هم تناسبی نداریم."

گدا گفت: " عجب، پس چرا آن روز لبخند زدی و مرا دیوانه كردی ؟ "

دختر گفت: " هیچ هشیاری با یك لبخند دیوانه نمی شود، اما آن لبخند آتش بود. با آتش می شود غذا پخت و می شود خانه را به آتش كشید؛ اگر تو لایق بودی آن آتش تو را می پخت و به فكر كار و زندگی و آبرو  و اعتبار می انداخت، ولی تو داری خودت را با آن آتش می سوزانی. می بینی كه اشتباه كرده ای."

گدا گفت: " تو مرا فریب دادی و گمراه كردی."

دختر گفت: " من تو را فریب ندادم. هر كسی باید خودش جای خودش را بشناسد، من آن روز به سادگی و بی عقلی تو خندیدم، آن خنده لبخند نبود، ریشخند بود، من نمی خواستم زن گدا باشم، می خواستم تو را به فكر بیندازم تا با این آرزو در پی كاری بروی و آبرو و شخصیتی پیدا كنی ولی خودت، خودت را فریب دادی و بر آرزوی خام نام عشق گذاشته ای، عشق چیزی است كه می سازد و آباد می كند، این چه عشقی است كه هم مرا می رنج می دهد و هم تو را تباه می كند ؟ "

حال اگر حاكم را حكمت خداوندی بنامیم و دختر را رحمت خدا.

ما كدامیم ؟

گدا ؟؟؟

یا آن دسته از عاشقان اول داستان كه در پی لایق كردن خود بودند ؟

نمی دانم ؟؟؟

دائم دم علی و خواندانش می زنیم اما كوچكترین حركتی برای لایق شدن عشق آنها نمی كنیم...

وای بر من...

وای بر من...

وای بر من...

وای بر من...

                                                                                                                         بازگشت...

 

 

 



فرزند آدم  شنبه 9 اردیبهشت 1385 : ساعت 12:04 ب.ظ     نظر( )