تبلیغات
دلتنگی های من
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


(درونم )

نمی توانم بنویسم کسی می داند چرا ؟؟

شاید دیگر با خود نیز آشنا نیستم با همه غریبه ام حتی خویش...

آنقدر دلتنگم که حتی با خویش نیز نمی توانم دردل واگویم...

در آخر سال کهنه آیا کسی دل تکانی می کند ؟؟؟

بعید می دانم !!!

حتی تجدید دیدارها هم برای ریا و خودستایی است...



فرزند آدم  شنبه 27 اسفند 1384 : ساعت 11:03 ق.ظ     نظر( )