تبلیغات
دلتنگی های من - رازها۷
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها۷ (درونم )

 لحظاتی هست كه می خواهی درد دل كنی، با آنكه دوست داری، اما او را در كنار خود نداری، و لحظاتی هست كه او را در ....

ادامه مطلب... 

 

لحظاتی هست كه می خواهی درد دل كنی، با آنكه دوست داری، اما او را در كنار خود نداری، و لحظاتی هست كه او را در كنار خود داری و از بودنش نامطمئن نه از این رو كه هست یا نه ! كه از آن رو كه نمی دانی تا چه اندازه با تو هست، نه از جسم، كه از روح و تو می دانی نیست با تو

 

یا به قول ماركز " بدترین شكل دلتنگی برای كسی است كه در كنار او باشی،و بدانی كه به او نمی رسی. "

و باز نمی دانم چه می گویم، ولی یك چیز را خوب می دانم: در تمام عمر حتی لحظه ای دوستی نداشتم و همیشه حسرتش را خوردم و همیشه تك تنها بودم :

درون خـــلوت مــا غـــیر در نمـــی گنــجد                       

                           برو كه هر كه نه یار من است بار من است

و اشكهایی كه چشمه شان خشكیده و دیگر نمی بارند و حرفهایی كه در خیال تنهایی خود با رهای بار با محبوب نداشته ات می زنی و باز به ابلهی خودت می خندی و جز آه كشیدن كاری نداری و انتظاری كه پایان ندارد...

و من می دانم كه انتظار به جز با مرگ  پایان ندارد و مرگی كه نمی دانی چه زمان است...

چه دردیست در میان  جمع بودن

ولـــی در گـوشـه ای تنـها نشستن

برای دیــگران چــون كــوه بودن

ولــی در چشـم خود آرام شكسـتن

بــرای هر لبــی شــعری سـرودن

ولــی لب های خود همـواره بستن

به رســم دوســتی دســتی فشـردن

ولــی بــا هر سخــن قلبـی شكستن

به نزدعاشقان چون سنگ خاموش

ولــی در بطن خــود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاك سـپردن

ولــی بر دل امیــد دلْ خــانه بستن

بــه هردم نـــوای دل زنــد بـانــگ

چه خوش باشد ازاین غمخانه رستن

بازگشت...



فرزند آدم  یکشنبه 30 بهمن 1384 : ساعت 01:02 ب.ظ     نظر( )