تبلیغات
دلتنگی های من - آغاز محرم
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


آغاز محرم (مناسبت )

ماهی پر از...

 پر از شادی، پر از دلواپسی، پر از زیبایی، پر از بودن ها و پر از نبودن ها...

ادامه مطلب...

ماهی پر از...

 پر از شادی، پر از دلواپسی، پر از زیبایی، پر از بودن ها و پر از نبودن ها...

شاد بودن آنانكه كه از در دنیا و آخرت عبور كردن و نشان دادن گذرگاه و ردپاهایی كه به دنبالشان بروی...

دلواپسی آنانكه در پس ایشان ماندن از آن رو كه آیا چون آنان می توانند عبوری به سلامت داشته باشند ؟؟؟

زیبایی شكوه اوج بندگی و اخلاص-اخلاص،اخلاص...- و باز دادن آنچه از دوست بگرفته ای...

بودن ها و نبودن ها در ازدحام جمع دوستداران دوست، كه اگر بودی شایدی رهایی یافتی،  و اگر نبودی نیست می شوی، نه از آن رو كه هستی اكنون، كه از آن رو كه اگر بودی هست خواهی گردید و از عدم بواسطه دوست داشتن دوست رهای یافتی و راه یافتی و در را و ردپاها را و نشان ها را

همان نشان ها كه جمع اصحاب دوران یك هزار و سیصد و اندی ساله امامت را از در به سلامت گذراند، چه آنانكه در لحظه رفتن همچون حسین بن منصورها خون خود را گلگونه چهره نمودنند و چه آنانكه همچون ملاصدرا ها علم خود را بهای گذر قرار دادند...

و امّا من و یا بهتر بگویم ما نمی دانم هستیم یا ؟؟

و رهایی خواهیم یافت یا ؟؟

و در خیال تنهایی خود كلماتی نجوا می كنم در فراق دوست كه بودن ما در اوست همان كه با خون خود عظمت اخلاص را آموخت، پدرم حسین ابن علی(ع)، فرزند همان شیر ژیان كه جل جلاله فرمود گه اگر او نمی بود قسم كه زمین و هفت آسمان را نمی آفریدم، هم او كه عدلشْ ریختْ خونشْ...

شبْ آرام و بی صدا در تشویش كوچه ها سر گردانم

با رؤیای پنجره، با یــك ســـینه خــاطره بــی سامانم

نامــت را تمـام شــب، همـراه ســتاره ها نــجوا كردم

تا در ازدحـام شــب  نقـش روشــن تــو را پیـدا كردم

دیوار بـی كسـی تنــها پنــاه من شــب ها ای دوســت

با اشـتیاق تـو حــیران نــگاه مـن شـب ها ای دوست

با آرزوی تـــو در هـــر كـــجای شـب از تـو خــواندم

با جســتجوی تـــو در كــوچــه های شــب تنـها ماندم

یــك شـــب مرا صـــدا كن از دســـت غــم مرا رها كن

این جان خسته ام را از من دوری تو چرا رخ خود بگشا

جــانا چــرا به یاری مرحم نمی گذاری قلب شكسته ام را

قلــبی شـــیدا  در  هـــجرانــت بــا خـــود دارم

بگــــذار امشـــب   بـــر  دامانــت سـر بگذارم

و آن نادان ها كه می گویند شیعه یعنی غم، مگر نمی دانند كه كسی در فراق یارش با ریتم و شور و هیجان و نظم... كاری نیست، پس بدانند این شادی است كه او رها یافتیم از بند خاك، كه اگر می بودی غمی سنگین بودی در فراق یار...

بازگشت

 

 

 



فرزند آدم  پنجشنبه 13 بهمن 1384 : ساعت 04:02 ق.ظ     نظر( )