تبلیغات
دلتنگی های من - رازها ۲۷
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها ۲۷ (درونم )

روزها می گذرد و ما همچنان سرگردان در روزگار...
شاید این جمعه بیایی...
اما جمعه نمی آید، و ما همچنان سرگردان...
...
..
.
خدایا من از این ابطال شرمنده ام.
هر روز را به بطالت می گذرانم
و بی هیچ سودی نه برای آخرت و نه برای دنیا، فقط عمر تلف می کنم،
چه همه چیزها که دوست دارم بیاموزم، و چه همه کتاب ها که نخوانده ام.
شده ام اسب اصاری.
اما ای کاش خر اصاری بودم، که از نافهمیمی ام به ملکوت نمی اندیشیدم، اما انسان و مرغ باغ ملکوت آرزویم...
هر روز از این همه کج فهمی و نادانی در روزگار و مملکت زجری بس عظیم می کشم.


فرزند آدم  جمعه 14 اسفند 1394 : ساعت 11:03 ب.ظ     نظر( )