تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام 23
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام 23 (درونم )

باز امشب دلم برای خودم تنگ شد.
آن خود تنهایم.
خودی که سال ها بود می شناختم!
مغرور!
بی واسطه...
بدون دلبستگی!
اما وقتی نیک می اندیشم من کسی نیستم که درگیر دلبستگی بشوم.
هیچ دلبستگی!
این روزها زیاد درگیر و دار بودن و رفتن هستم.
گویی همیشه مسافر هستم.
هیچ وقت به این اندازه دلم هوای رفتن در عین هوای ماندن را نداشت...

!!؟
به معنای واقعی نمی دانم چه باید بکنم!؟
مانند غریقی گشته ام که نه می تواند خود را به سطح آب برساند و نه می تواند نیش پایی بر زمین زند تا به سطح بازگردد.
در چند سال اخیر به هر راهی رفتم سرگشتگی بود!!!
به کاری مشغول شدم درماندگی بود و بی حاصل...
اکنون درمانده و حیران از این همه زمانی که برا ی هیچ گذاشتم.
و فقط صفحات عمر به باد دادم
...

...

..

.

و باز دیگر هیچ...

هیچ.

هیچ



فرزند آدم  دوشنبه 2 تیر 1393 : ساعت 11:20 ب.ظ     نظر( )