تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 25
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 25 (درونم )

هوا چه دلگیر می شود گاهی
دلم از زمانه سیر می شود گاهی

یک بار شنیدم "اگر می خواهید قدر تنهایی خود را بدانید ازدواج کنید!"
حالا معنای آن را می فهمم.
یک بار شنید امام علی (ع) فرمودند: "خدا را از آنجا شناختم: هر چه را که من خواستم نشد..."
حالا معنی آن را می فهمم.

حالا دیگر تنها اسم من سه جلدم نیست!

اما بیش از پیش احساس تنهایی می کنم...
من دیگر آن من قدیم نیستم.
بیشتر منزوی شده ام...

روزی دوستی گفت: مزدوج شدم همخواب گشتم اما احساس عشق نمی کنم.
اما چندی بعد شوق و احساس علاقه رو در چشمانش دیدم.
و من نمی دانم آیا برای من هم اتفاق خواهد افتاد !!؟

از بودن ها و نبودن ها لذت نمی برم...
از همخوابی لذت نمی برم!
از ابزار علاقه اش می ترسم...
می ترسم خالی و پوچ باشد!
هنوز به علاقه خود ایمان ندارم.
چه رسد به علاقه او!!؟
واقعاً نمی دانم کجای این زندگی هستم.

سرگردان تر از همیشه...

ای کاش کمی بیشتر تنهای می شدم.
آزاد بودم و رها...

درونم از غم سرشار است و مرا بی تاب می کند.
بیش از پیش
غم تنها نبود
غم با دیگران بودن...

توقع!
آنچه از آن گریزان و او همیشه در پی توقعی اس که خود انجام نمی دهد.
و این مرا بیشتر سردرگم و غمگین می کند!

آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند...



فرزند آدم  سه شنبه 14 آبان 1392 : ساعت 12:39 ب.ظ     نظر( )