تبلیغات
دلتنگی های من - دوست داشتن
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


دوست داشتن (زندگی )

بند الف)

و خداوند، خود، دوست داشتن را به من آموخت. آن هنگام که فرزندانش هر جوری را بدو روا داشتند و او باز هم روزی اش را از آنها دریغ نداشت. حتی وقتی وجودش را منکر شدند.
و در آن زمان که به هر چیزی اندیشیدند جز او، به هرکس متوسل شدند جز او.
باز هم به عشق ورزیدنش ادامه می دهد...

بند ب)

با خود می اندیشم: مگر انسان چند بار به دنیا می آید و چقدر عمر می کند، که نیمی از آن را به تجربه های بی خود و یادگیری اموری بپردازد که هیچ سودی برایش نداشته و باقی آن را نیز به گله گذاری سپری کند.
همه می گویند: عمر می گذرد بی آنکه بفهمی...

هر روز که پیرتر می شوم بیشتر از اینکه چرا نمی توانم بیشتر شاد زندگی کنم افسوس می خورم...

بند پ)

به من می گوید چرا گله می کنی!!؟
اما وقتی که تبریک می گویم انتظار داشتم، او نیز تبریک بگوید.
می گذرد گویی من نبودم و نخواهم بود...

فقط یک تشکر به مانند غریبه ها...
باشد گله ای ندارم. دیگر حتی از خودم نیز انتظاری ندارم.



فرزند آدم  پنجشنبه 16 آذر 1391 : ساعت 02:29 ب.ظ     نظر( )