تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 24
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 24 (درونم )

بند الف)
فردا می آید. اما نمی دانم می بینمش یا نه؟
اگر آری! کی!!؟
به دعای یاسین گوش می دهم با صدا فرهمند
و با خود می گویم تکلیفم در زندگی چیست!
از خود پرسیدم آیا دوست داشتن کافی است!
و پاسخ را خود از قبل می دانستم: خیر.


غذا می خوردم. به تکه ای ته دیگ برنج که در روغن فراوان به ذغال تبدیل شده بود نگاه کردم، و با خود گفتم فقط یک احمق می تواند چنین کاری کند و من همان احمق هستم...

و تمامش را در دهان گذاشتم. با خود گفتم شاید اینگونه سریع تر به مرگ نزدیک شوم.
نمی دانم آیا واقعا می توانم به جنگ مشکلات بروم!
در طول پانزده ماه گذشته حتی یک تومان درآمد نداشتم و ماهی چند صدهزار تومان قسط...
دارم تبدیل به یک ترسوی عوضی می شوم که همه چیز را از دست داده و می دهد.
مهم ترین چیز برای هر انسان عزت و اعتماد به نفس است که من دیگر ندارم.

بند ب)
اینکه بدانی یکی هست دوستت دارد لذت بخش است.
اما از آن لذت بخش تر اینکه بدانی کسی هست دوستش داری و لیاقتش را داری
من نمی دانم لیاقتش را دارم!؟
حتی نمی دانم لیاقت دوست داشتن خدا را دارم یا نه!
از خودم شرمگینم...
از این که نتوانستم سپاسگذار اعتماد خدا به خود باشم...
همان اعتمادی که باعث شد این همه نعمتم دهد...
و نمی دانم، نمی دانم لیاقت بنده اش و بندگی اش را نیز دارم یا نه؟

بند پ)
خدایا ببخشم



فرزند آدم  چهارشنبه 1 آذر 1391 : ساعت 11:16 ب.ظ     نظر( )