تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 23
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 23 (درونم )

بند الف) تا دیوانگی ام راهی نمانده:
پسوردم در سایت دانشگاه عوض کردم بعد هرچی می زنم وارد نمی شه رفتم مخصوص تا دانشگاه می گم چرا باز نمی شه می گه پسورد عوض نکردی!
مثل منگول ها بهش نگاه می کنم...
با دهن باز...
سقف نگاه می کنم...
می گم چرا! راست می گین، ببخشید خانم مزاحم شدم.

بند ب)
امروز یک نفر در دانشگاه دیدم در اتاق اساتید که اصلاً دوست نداشتم در این موقعیت ببینمش. یک عشق قدیمی...
می پرسه چی تدریس می کنم؟
جواب دادم: کشک...

هنوز اندر خم یک کوچه
ام.
(البته این ها رو ته دلم گفتم)
خندیدم گفتم: هیچی بازم انصراف دادم یک
رشته جدید شروع کردم. اونم با نگاه عاقل اندر سفیه نگاهم کردم. دلم می خواست بترکم.
با خودم فکر کردم با خودش می گه همین طوری پیشنهاد ازدواج دادی!!؟ بی
عرضه...

بند
پ)
کسانی که خودکشی می کنند خیلی آدم های شجاعی
هستند. اگر فقط یکم شجاعت داشتم سال ها قبل خودم را راحت کرده بودم...
اما فقط
یک چیز باعث شده این کار را انجام ندهم.
فقط ترس از غصه ای که پدر و مادرم
خواهند خورد و سرزنش دیگران برایشان.
گاهی می اندیشم اگر روزی برسد که آنها
نباشند، آیا باز هم دلیلی برای ماندن دارم. و پاسخ می دهم قطعاً: نه!
به هر حال
نمی دانم روزی اینکار را خواهم کرد یا نه!
فقط می دانم از اینکه پیر و افتاده
شوم بشدت بدم می آید.
از اینکه یکی دیگر بخواهد مرا جمع کند!
دوست دارم تا
سرپا هستم زنده باشم.
راستش اصلاً حرص زنده بدون را ندارم. اگر اکنون بگویند
باید بروی ذره ای هم تلاش نمی کنم تا لحظه ای بیشتر بمانم.
بنظرم دنیا هیچ چیز
ندارد به من بدهد...
همانگونه که من چیزی برایش دارم.
همیشه با خود می اندیشم
من مانند مورچه ای هستم در این عالم، که بود و نبودش برای هیچ کس و هیچ چیز تفاوتی
ندارد.
گاهی افکار زشتی به سراغم می آید که دیوانه وار از خودم متنفر می شوم.
افکاری که اصلاً شک می کنم من آدمیزادم یا نه!
اینجاست که دوست دارم خودم را حلق
آویز کنم.


بند ت)
قلبم بشدت درد می کند.
نه جسمی.
روحی. از همه چیز و همه کس خسته ام.
از همه بیشتر از خودم.
از اینکه همه
همکلاسی هایم استاد دانشگاه شده اند و من هنوز باید دوباره از صفر شروع
کنم.
واقعاً مسخره است...



فرزند آدم  یکشنبه 23 مهر 1391 : ساعت 07:01 ب.ظ     نظر( )