تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 22
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 22 (درونم )

آدم های کوچک حق ندارند چیزهای بزرگ بخواهند و من احساس می کنم هنوز خیلی کوچکم و پیامد این احساس، حس بدرد نخور بودن  است و سراسر وجودم را احساس حماقت فرا می گیرد.
گاهی فکر می کنم چرا اینقدر احمقم!!؟
که بسادگی به یک نفر دل میبندم...
همه چیزم می شود.
و براحتی تمام احساسات و افکارم را به او می گویم.
بدون اینکه او چیزی بگوید درباره احساس و فکر خود درباره من! چه برسد به اینکه بدانم دوستم دارم، و یا از من متنفر است!!؟
فقط احساس می کنم بی تفاوت است از بودنم و دوست داشتن ام

و این بی تفاوتی اش بیش از همه آزارم می دهم. و بلاتکلیفی...

گاهی فکر می کنم بی خیال احساسات و افکار... و اگر یکم بیشتر درگیر کار بشوم همه چیز از یادم خواهد رفت. اما مشکل این است وقتی کار هم می کنم باز هم فکرم مشغولش است...
از تمام این حرف ها واحساسات که بگذرم فکر اینکه از او بگذرم و در بودن با اون کم بیاورم، از همه بیشتر حالم گرفته میشود...


من آن ماهم که اندر لامکانم   ***   مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند ***    تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی  *** اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی‌وفایی *** بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم *** به پیش گوش کر من بی‌زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم *** فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه‌ات گل‌های رنگین *** تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر *** چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان *** هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا *** درآ زوتر که تا کشتی برانم

مولوی
دیوان شمس



فرزند آدم  چهارشنبه 5 مهر 1391 : ساعت 04:20 ب.ظ     نظر( )