تبلیغات
دلتنگی های من - تنهایی
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


تنهایی (درونم )

بند الف)
و خداوند عشق را آفرید
و تنهایی را
و رفتن را
و من می گویم رفتن سخت تر از ماندن نیست
و ماندن گاهی دشوارتر
و تنهایی زیباست
نه به زیبایی سکوت شب
و نه به زیبایی رنگ ها در پائیز
و نه به زیبایی سلامی دوباره
که به زیبایی با تو بودن...

و چه سیاه هست آن لحظه که با تو بودم ولی در اندیشه و اضطراب تمام شدن این بودن
گاه بیشتر از اینکه از بودن با تو لذت برم، در ترس از دست دادنت غرق بودم
کاش می شد ثانیه ثانیه اش را به شادی گذرانم
و تنهایی زیباست
نه به زیبایی آمدنت
که به زیبایی اندیشه ات

بند ب)
گاه هیچ چیز را به اندازه شب و سکوت دوست ندارم!
و نمی خواهم شب تمام شود!
منظورم استعاره از شب نیست.
همان سیاهی وجودی که تمام حقیقت را فرا می گیرید...
منظورم فقط شب است.
همان که کودک از شب تلقی دارد...
یعنی رفتن خورشید و خوابیدن عالم.
وقتی شب می آید،
همه می خوابند؛
و من به یاد آن مثل می افتم:
آن که خوابش بهتر از بیداری است...
و انگار تمام ایرانی ها مثل همین جمله شده اند.
و شب ...

بند پ)
روزگارم شب است و من شب را دوست دارم.
زیرا دیگر کسی نیست تا گناه کند...!؟؟
گناه با تمام معنایی اش...
و تنهایی را دوست دارم.
و گوش دادن به زمزمه های پیانو را
و هر مضرابی که زده می شود
لذتی در من می آفریند
گویی دنیا جای خوبی است و من از لذت می برم
اما وقتی تمام می شود
یادم می آید
باز صبح می شود
بدون اینکه در زندگی مان سپیده ای زده باشد
و تو رفته ای و من مانده ام
بارها رفتن را تجربه کرده ام
رفتنی سخت... به آنجا که نمی دانم چه در انتظارم است
و سخت از آن بازگشتم، است@!
بی هیچ حاصل...
و نمی دانم آیا رفتنی بی بازگشت خواهم داشت!؟؟
هیچ زمان به مانند اکنون، مرگ را دوست نداشتم.
گویی به قولی:
تا کودک بودیم از تکلیف می ترسیدیم،
حالا از بلاتکلیفی.
و من معنی درس خواندن برای بزرگ شدن را نفهمیدم
بزرگ شدن برای کار گرفتن
کار گرفتن برای ازدواج
ازدواج برای بچه دار شدن
بچه دار شدن برای بزرگ کردنش
و بزرگ کردنش برای اینکه تو پیر شوی در این راه
و حال آنها از تو پرستاری کنند، درست مانند توله سگ
چه احمقانه است...

بند ت)
دوست داشتم می توانسم در سر کوهی تنها باشم...
تا ابد...
به دور از همه و همه...
و چه زیباست تنهایی
در شب زمستان
و باران
و بوی
سماور نفتی
کرسی
و تنهایی با کتاب استاد شهیدم شریعتی
تنها کسی که با او همیشه همزادپنداری کرده
و حرف هایش انگار از عمق وجود من است
و وقتی از تنهایی حرف می زند، انگار این من هستم که می نویسم

بند ث)
دلم برایت تنگ شده.
هر چند می دانم به مانند گذر نسیم از سر گلبرگ مرا از یاد برده ای...
اما هنوز گاه گاهی دلتنگت می شوم، با تمام بی اعتنایی هایت...
و می دانم تکرار دیدارمان شاید دیگر روی ندهد...
و من تنهایم،
بیش از آنکه بفهمی...
و از تنهایی بیزار ؟



فرزند آدم  شنبه 6 اسفند 1390 : ساعت 01:06 ق.ظ     نظر( )