تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام 20
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام 20 (درونم )

من چه تلخم امشب از تو...

من هنوز در این حیرانم
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر...
واقعاً نمی دونم کجای این زندگی ام!!؟
نه درسم را تمام کردم!
نه تخصصی را کامل دارم!
نه کاری را انتهایش رفته ام!
نه پول به آن اندازه که بتوانم روی آن حساب باز کنم دارم!
باز صفرِ صفرم
به چه امید می خواهم!!؟ کسی را، چیزی را و زندگی را...

یا بهتر بگویم آیا این گستاخی نیست وقتی هیچ هستی، بخواهی!!؟
وقتی در خود می نگرم هیچم و هیچ ندارم. حال در نقطه ای از زندگی ام که دیگر وقتی برای به جلو راندن ندارم. همین را می دانم باید قید بودن را زد.
منظورم بودن با کسی را
زین پس فقط و فقط باید به فکر پول درآوردن باشم و بس... تا حداقل در روزگار کهن سالی که برایم بسیار نزدیک است آب و نانی به اندازه نمردن تا لحظه

ای که نفس می آید داشته باشم.
و نه بیشتر...
گاهی یادم می رود باید غذا بخورم یا آب بنوشم، حتی نمی توانم بخوابم دیر به دیر و روزی سه یا چهار ساعت، برایم اهمیت هم ندارد
آنقدر این روزها پریشان که همه چیز یادم می رود. هیچگاه اینگونه نبودم، در تمام روزهایی که از این عمر باطل را تا کنون گذراندم فراموشی نداشتم.
اما حال به خود می نگرم واقعاً هیچ چیز برای ادامه ندارم.
و هیچ چیز که کسی به بخواهد به واسطه آن به من تکیه زند.
بدترین اشتباه آن است که بدانی اشتباه است انجامش دهی.
و از آن بدتر دانستن درد و درمان، و دست روی دست گذاشتن
روزها یکی پس از دیگری همچون ماه ها و سال ها سپری می شود و من فقط سند عمرم را کهنه می کنم، بی هیچ امید
من چه تلخم امشب از خود.


پی نوشت از سیمای عزیز:

الف:
یک سری چیزها هستند که زندگی آدم را می سوزاند. حرف نیست بحث نیست فحش و دعوا نیست . اصلاً انگار هیچی نیست ولی همه زندگی آدم را می سوزاند.

ب:
دست می اندازی دور گردن خودت... پا به پای خودت قدم می زنی... برای خودت لبخند می زنی... توی چشم های خودت خیره می شوی...باز هم تنهایی ات پر نمی شود.

پ:
كاش آدم می توانست راحت غصه هایش را از تو دلش برداره بندازه تو یه كیسه زباله
بعد ساعت 9 بذاره جلو در
بعد صبر كنه تا آشغالی بیاد تا اون موقع‌ هم یه سیگار بكشه
بعدم برگرده پیش خانواده ا‌ش

ت:
غصه خطرناک است!
آدم را نمی کشد...
توی اوج جوانی،
پیر می کند...
دیوانه می کند...



فرزند آدم  پنجشنبه 5 آبان 1390 : ساعت 03:14 ب.ظ     نظر( )