تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 21
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 21 (درونم )

آن شب را به خاطر بسپار.

آن لحظه اش را که چشم در چشم دوخته بودیم و هر دو دیده هایمان گریان...

اما جرأت نداشتیم گامی دیگر برداریم به جلو یا پشت!!؟

و فقط آرزو کردیم.

آرزو کردیم این لحظه وجود نداشت...

لحظه با هم بودن و از مرگ گفتن و آرزویش را کردن...

هر دو با دردی یکسان، اما بدون شجاعت در آغوش گرفتن یکدیگر------

ای کاش آنقدر ترس را می توانستیم از خود دور می کردیم که بتوانیم همه چیز و همه کس را رها کنیم...

اما نه!!!

نه تو و نه من قدرتش را نداشتیم، ما به زجر دردی که از نگاه ها و بودن ها و نبودن ها و سکوتی که در آن بودیم -روزها و شب ها- عادت کرده ایم و ترس از دست دادن همین داشتنش را، حتی اگر به اندازه یک نگاه و لحظه ای در کنارش بودن بود، نمی گذاشت رهایش کنیم.

اما نه !!!

من دیگر نیستم.

نمی خواهم باشم.

نه در کنار تو و نه او... می خواهم بروم، بروم به جایی دورِ دور... آنقدر دور که نه من باشم و نه او.

تو را نمی دانم اما من خودم را رها کردم و تمام دنیای پوچ بی احساس او را

وقتی این متن را می خوانی من دیگر نیستم و نخواهم بود. نه در دنیای تو و نه دنیای او!!؟

آری خود را کشته ام.

برای ... عزیز.



فرزند آدم  شنبه 16 مهر 1390 : ساعت 07:08 ب.ظ     نظر( )