تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام 19
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام 19 (درونم )

بند الف:

هیچ کس نمی داند در پس این ظاهر خشن چه روح لطیف و احساساتی وجود دارد. همانطور که هیچ کس نمی داند در پشت ظاهر خندان  با محبتم چه شخص خشک و بی تفاوتی هست...

و من مابین این دو نفر درگیرم. گاه این مرا جذب می کند و گاه آن...

و همیشه صبح تا به شب، و گاه روز به روز یا هفته به هفته در تضادم!!؟

چه سود دارد به این چیزها اندیشیدن وقتی می دانی رهایی نیست! گاه هم لحظه به لحظه دگرگون می شوم و نمی دانم این همه پارادکس در رفتارم چه میزان بر روی رابطه ام با اطرافیانم و آنانکه می خواهم دوستشان بدارم تاثیر می گذارد ؟

بند ب:

از خوانده شدن نمی ترسم، از نفهمیدن و فهمیده نشدن است که می ترسم و هنوز کسی را نیافته ام تا بفهمدم...

شاید این همه تضاد خودم است که اجازه نمی دهد تا بیابمش!

بند پ:

متشکر از اینکه بودم، سپاس از اینکه تحمل کردی، تشکر از اینکه گذاشتی بفهمم هنوز خیلی مانده تا بزرگ شوم، سپاس از اینکه فهماندی به من هنوز خیلی مانده تا بفهمم...

بند ت:

بارها از خودم پرسیده در طول سفر چرا اینجایم و اینجا چه می کنم؟ همین مقدار می دانم اینجا هستم تا یک بار دیگر بفهمم مانده تا احساس احمق بودن را دیگر تجربه نکنم!

من همین هستم و نمی توانم دیگری باشم. باید همانطور که من طرف مقابلم را آنگونه که هست قبول می کنم او هم باید مرا همین گونه که هستم بخواهد، نه یک ذره بیشتر و نه کمتر...

بند ث:

نمی دانم این به خاطر گذشت زمان و زیاد شدن سن است که دیگر احساسی ندارم و به ثبات رسیده ام یا نباید برایش احساسی داشته باشم! اما اگر نباید احساساتی بود، پس چرا می اندیشم ؟

نسبت به هیچ چیز و هیچ کس نه خوشحال می شوم و نه ناراحت، نه نگرانم و نه دیگر قلبم از موضوعی تند می زند و نه فشرده می شود و نه اضطرابی...

حتی زمانی که باید رنجیده خاطر گردم بی تفاوتم برای همه چیز... فقط بی خیال بی خیال.

و این خیلی بیشتر از خیلی بد است و تنها همین نگرانم می کند: از دست دادن احساسات !

گاهی فکر می کنم مگر چیزی بیشتر از یک دوستی ساده می خوام فقط کسی که گوشی برای شنیدن باشد و زبانی برای گفتن، آدمی لایق محبت کردن و ابراز محبت کند، بخندن و در آغوشم گریه کند تا آرام بگیرد و من نیز...

بدون هیچ رابطه مالی! فقط احساسی... همین.

خسته تن و شکسته دل با قامتی خمیده از پنجۀ بی رحم زمان

از پا دگر افتاده ام، من که به نام زندگی زنده ام اما نیمه جان

دایره ای کشیده ام با خرده های مونده از جان به لب رسیده ام

خطی سیاه کشیده ام بر دفتر نشانه ها با قلب آسیب دیده ام

نیکو ببر حس تنم صدا پای رفتنم

 راه درازی مانده باز چیزی نمانده از تنم

کنار برکه سراب در حسرت یک جرعه آب

 پژمرده از شکفتنم چون وادی رفته به خواب

پنجره ای ندارد این خانه آوارگی ام به روی صحنه زمین

دیوارۀ شک و ظنین کشیده سر به آسمان با  آجرهای آهنین

حظور غایب من مثل حس طفولیت ندیدن اهل زمین

 در لحظه های واپسین پرسیده احوال من همسایه پرده نشین



فرزند آدم  سه شنبه 21 تیر 1390 : ساعت 02:40 ب.ظ     نظر( )