تبلیغات
دلتنگی های من - رازها 20
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


رازها 20 (درونم )

گاهی اوقات دوست نداری شب صبح شود و یا صبح شب...
و گاهی هم برعکس دوست داری سریعتر وقت بگذرد و گاهی دوست داری عقربه های ساعت از کار باز ایستند
اما همه این ها زمانی خوب است که بعد از این، احساس پشیمانی دست ندهد
منظورم لحظاتی در بودن ها و نبودن ها
احمق بودن خیلی بد است و احساس حماقت کردن عذاب آور
و اگر خودت را در موقعیتی قرار دهی که احساس حماقت دست دهد زجرآور خواهد بود
اما از آن بدتر، اینکه خودت در شرایطی قرار دهی که می دانی بعدش دقیقاً این حس به تو دست خواهد داد و از اول تا انتها شک داری که طرف تو رو احمق فرض کرده یا و نه.
طبق قانون انرژی و عمل و عکس العمل چون این فکر را داری در نتیجه با کسی برخورد می کنی و شرایطی رو برای خودت به وجود می آوری که دقیقاً همین اتفاقات می افتد و تو را
احمق می گیرند و سوء استفاده می کنن و این تو هستی که روحت از درون به آتش کشیده می شود و هیچ کس و هیچ چیز جزء خودت و افکارت مقصر نیست.
در نهایت اینکه نفهمی واقعاً طرف مقابل چه برداشتی از تو دارد نیز کلافه کننده است و تنها راه حل کار است.
تنها وقتی کار می کنم و با تمرکز غرقش می شوم از دنیا و تمام آنچه مرا دردم را می افزاید دور می گردم و فراموش می کنم چه نمی خواهم
برای هیمن است از بیکاری خیلی بدم می آید حتی اگر بیگاری باشد.


این متن را دیروز نوشتم
اما الان در حال گوش دادن به یک آهنگ از بیژن مرتضوی هستم.  ساعت 4:30 صبح است و تا کنون کار می کردم، و این خیلی خوب بود یعنی کاری برای انجام بود و اصلاً خسته نیستم
چون بیکاری است که مرا خسته می کند اگر روزی خدا بخواهد فقط یک آروزی مرا برآورده کند دلم می خواهد دیگر نخوابم بشرطی که کاری هم برای انجام باشد در این صورت سه برابر دیگران می توانی کار کنی و از زندگی لذت ببری...
اما چه حیف این غیر ممکن است.



فرزند آدم  یکشنبه 12 تیر 1390 : ساعت 04:30 ق.ظ     نظر( )