تبلیغات
دلتنگی های من - خسته ام 18
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


خسته ام 18 (درونم )

پرواز را در سکوت خواهم خواند...
و تنهایی را...
و آشنایی را...
 که هیچگاه برایمان نخواهد بود.
آری زمانی است دیر هنگام، که من در اندیشه ام!
آیا ؟

آیا این، این آشنایی خواهد بود ؟
اما نه !
نه...
دیگر نمی دانم توان این شکیبایی را خواهم داشت.

آه
آه اگر لحظه ای می توانستم نیدیشم
دیگر آسوده بودم
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک...
اما چگونه !!؟

می گویند تمایز بشر از حیوان تفکر اوست
اما ای کاش من این تفکر را نداشتم...

انسان ها سه گونه اند:
عاقل ها، دیوانه ها ، احمق ها
عاقل ها اهل تفکر و تعمق اند، پس از این همه بی ... در رنج اند و از جدایی...
دیوانه ها دنیا را می سازند و هر روز در پی اقدامی، دیگران متحیر می کنند و این ها همان موجوداتی اند که خداوند فرمود: فتابارک الله احسن خالقین
اما احمق ها همان هایی اند که عاقل را در رنج می دارند و تنها این گروه هستند که از دنیا لذت می برند. این ها آنقدر بی شرف هستند که جزء به خود به هیچ نمی اندیشند و همه و همه چیز را سر می برند و ...

و من به آن می اندیشم آیا روزی خواهد بود که با خالق خویش آشنا گردم
همو که غم فراقش این چنین مرا سرگشته نموده.
همو که جدایی اش مرا وادار نمود تا ابلهانه فکر کنم می توان آرامش را در موجودی مانند خود بیام !
اما نه می دانم اینچنین نخواهد بود و من
من بیزارم از این همه قلب های بی رنگ دروغین
نمی خواهم جزء او را
و تنها به تنهایی می اندیشم...

بند الف) نمی دانم کجای این دنیایم

بند ب) فردا باز به دنیایی ناشناخته پاخواهم گذاشت و دلتنگم ...

هر چند این دنیا فقط چند روز تداوم خواهد داشت...

بند پ) نمی دانم چرا اینقدر در تلاطمم و هر روز بر روی قله های موج انرژی بالا و پایین می روم...

امید و ناامیدی لحظه ای مرا رها نمی کند



فرزند آدم  جمعه 21 آبان 1389 : ساعت 11:57 ب.ظ     نظر( )