تبلیغات
دلتنگی های من - زندگی
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


زندگی (زندگی )

مَیندیش چقدر حرف در درون توست بدان بیندیش كه چقدر حرف زده ای در این ایام چند از زندگانی ... و هیچ سودی نبردیم از این همه گفت و شنود...
پس باز هم اگر نگوییم متضرر نخواهیم گشت...
تا جوانی می اندیشی اگر كسی را نیابی برای همدلی و واگویی حرف های درونت خواهی مرد، از درون خواهی پوسید و جهان می میرد اگر حرف هایت را نگویی ...
اما باز بدان جا خواهی رسید كه دیگر حرفی نداری! و نه اندیشه ای !؟ و نه پای رفتن و نه جرات ماندن...
پس بكوش تا بدان زمان نرسیده ای. از هم اكنون بی این افكار بِزی و دیگر هیچ
و خواهی دید: گفتن و نگفتنشان تفاوتی نخواهد كرد !
پس می توانی بنویسی و بخوانی و به خودت گوش فرادهی بدان چه می اندیشی و می نگاری، بارها و بارها و در نهایت می بینی چه حرف هایی بیهوده ای و پارۀ شان كن  تا فراموششان كنی و آسوده زندگی كوتاه را ادامه دهی...

شاد باش و شادی كن و شاد زندگی كن با تمام غم های همه حقیر

زاهد مترسانم، دگر دوزخ ندارد آتشی ..... آنان که میسوزند، خود آتش ز دنیا میبرند

 

عشق، تنفر، بی تفاوتی، شادی، غم، دوستی، محبت، دشمنی ... همه و همه لحظه ای هستند در اندیشه ما و یک احساس ناپایدار و دیگر هیچ...

پس چگونه تمام مهلت زیستن خویش را برای این لحظات بی ارزش می گزاریم



فرزند آدم  سه شنبه 2 فروردین 1390 : ساعت 01:05 ق.ظ     نظر( )