تبلیغات
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
مولوی
سوالی که چند وقتی است ذهنم را مشغول داشته است! من چقدر آدم خوب یا بدی هستم!!؟
اصلاً خوبم یا بد!!؟
یا از آن هم بدتر، بدرد بخور هستم ؟؟؟
در زندگی در کجای زندگی قرار دارم! و واقعاً این بی پاسخی و این وضعیت بی سامان تا کی ادامه خواهد داشت؟
لعنت به من اگر دیگر برای کسی هدیه بخرم و یا محبت کنم...
هیچ کس در این دنیا ارزش بودنت را ندارد.
من چه تلخم امشب از تو...
من هنوز در این حیرانم
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر...
واقعاً نمی دونم کجای این زندگی ام!!؟
نه درسم را تمام کردم!
نه تخصصی را کامل دارم!
نه کاری را انتهایش رفته ام!
نه پول به آن اندازه که بتوانم روی آن حساب باز کنم دارم!
باز صفرِ صفرم
به چه امید می خواهم!!؟ کسی را، چیزی را و زندگی را...
آن شب را به خاطر بسپار.
آن لحظه اش را که چشم در چشم دوخته بودیم و هر دو دیده هایمان گریان...
اما جرأت نداشتیم گامی دیگر برداریم به جلو یا پشت!!؟
و فقط آرزو کردیم.
آرزو کردیم این لحظه وجود نداشت...
لحظه با هم بودن و از مرگ گفتن و آرزویش را کردن...
گاهی اوقات در احساسات خود حیران می مانم...!؟؟
معنی واقعی عشق چیست؟
محبت چیست؟
و دوست داشتن چیست؟
چگونه می توان کسی را دوست داشت اما از بودن با او لذت نبرد؟
چگونه یک قلب می تواند دو کس را دوست داشته باشد!!؟
محبت کردن واقعی چیست و فرقش با پول خرج کردن در چیست؟
از این همه چیست که در ذهنم می گذرد حیرانم و نالان و غمگین و درمانده...
بی تفاوتی چقدر بد است. اینکه هر دو طرف به گونه ای رفتار کنند که انگار اصلا هیچ اتفاقی رخ نداده! نمی دانم چرا و تا کی باید این وضعیت ادامه پیدا کند؟ از همه بدتر همان است که ندانی واقعاً چه حسی وجود دارد حتی حس خودت را...
و از آن بدتر اینکه هیچ کس حرف ها و دردهات را جدی نگیرد...
آه اگر ...
بند الف:
هیچ کس نمی داند در پس این ظاهر خشن چه روح لطیف و احساساتی وجود دارد. همانطور که هیچ کس نمی داند در پشت ظاهر خندان با محبتم چه شخص خشک و بی تفاوتی هست...
و من مابین این دو نفر درگیرم. گاه این مرا جذب می کند و گاه آن...
گاهی اوقات دوست نداری شب صبح شود و یا صبح شب...
و گاهی هم برعکس دوست داری سریعتر وقت بگذرد و گاهی دوست داری عقربه های ساعت از کار باز ایستند
اما همه این ها زمانی خوب است که بعد از این، احساس پشیمانی دست ندهد
منظورم لحظاتی در بودن ها و نبودن ها
احمق بودن خیلی بد است و احساس حماقت کردن عذاب آور
و اگر خودت را در موقعیتی قرار دهی که احساس حماقت دست دهد زجرآور خواهد بود
اما از آن بدتر، اینکه خودت در شرایطی قرار دهی که می دانی بعدش دقیقاً این حس به تو دست خواهد داد و از اول تا انتها شک داری که طرف تو رو احمق فرض کرده یا و نه.
طبق قانون انرژی و عمل و عکس العمل چون این فکر را داری در نتیجه با کسی برخورد می کنی و شرایطی رو برای خودت به وجود می آوری که دقیقاً همین اتفاقات می افتد و تو را احمق می گیرند و سوء استفاده می کنن و این تو هستی که روحت از درون به آتش کشیده می شود و هیچ کس و هیچ چیز جزء خودت و افکارت مقصر نیست.
در نهایت اینکه نفهمی واقعاً طرف مقابل چه برداشتی از تو دارد نیز کلافه کننده است و تنها راه حل کار است.
تنها وقتی کار می کنم و با تمرکز غرقش می شوم از دنیا و تمام آنچه مرا دردم را می افزاید دور می گردم و فراموش می کنم چه نمی خواهم
برای هیمن است از بیکاری خیلی بدم می آید حتی اگر بیگاری باشد.
این متن را دیروز نوشتم
اما الان در حال گوش دادن به یک آهنگ از بیژن مرتضوی هستم. ساعت 4:30 صبح است و تا کنون کار می کردم، و این خیلی خوب بود یعنی کاری برای انجام بود و اصلاً خسته نیستم چون بیکاری است که مرا خسته می کند اگر روزی خدا بخواهد فقط یک آروزی مرا برآورده کند دلم می خواهد دیگر نخوابم بشرطی که کاری هم برای انجام باشد در این صورت سه برابر دیگران می توانی کار کنی و از زندگی لذت ببری...
اما چه حیف این غیر ممکن است.
بند الف:
همیشه فکر می کردم چطوری می شه یک نفر کارهایی را در خیال و بیداری انجام بده برای عشقی که فقط و فقط در درون خود دارد و هیچگاه جرأت به زبان آوردنش را ندارد... . امروز برای خودم اینگونه است، در گذشته به سراغ مغازه هایی می رفتم و برایش لباس و چیزهای دیگر می پسندیدم و با خود می گفتم اگر روزی "بله"...
بند الف:
اگر یک بار اتفاق افتد می گویند شانسی بود. اما اگر دوبار اتفاق افتد، حتماً بار سوم هم رخ خواهد داد...
این یک ضرب المثل انگلیسی است!!!
من دوباره "نه" شنیدم و برای بار سوم نمی دونم می توانم هنوز جسارت سابق را داشته باشم و نمی دانم آیا هنوز تحمل پس از "نه" را دارم یا نه می توانم... برای همین حتی نمی توانم نزدیکش شوم
و ترس.
و ترس..
و ترس...
بند ب:
امروز باز به یک مسافرت ناشناخته می روم باز هم یک مسافرت کاری اجباری. به این که تمام مسافرت هایم برای کاری باشد که نمی دانم برایم نتیجه مثبتی دارد یا نه عادت کرده ام. اما این بار احساس حماقت و تحقیر شدن دارم از ابتدا که این کار قبول کردم در تمام لحظات این احساس همراهم است!؟؟ شاید برای این باشد که احساس بیهوده بودن و بدرد نخوری دارم. در هر حال نمی دانم چرا اصلاً خوشحال نیستم با وجود اینکه باز هم مثل همیشه جایی می روم که تا به حال نرفته ام و باید از دیدن آنجا لذت ببرم اما...
بند پ:
این اولین باریست که این را می گویم نمی دانم چرا تا به حال از کسی چنین درخواستی نکرده ام:
برایم دعا کنید....
مَیندیش چقدر حرف در درون توست بدان بیندیش كه چقدر حرف زده ای در این ایام چند از زندگانی ... و هیچ سودی نبردیم از این همه گفت و شنود...
پس باز هم اگر نگوییم متضرر نخواهیم گشت...
تا جوانی می اندیشی اگر كسی را نیابی برای همدلی و واگویی حرف های درونت خواهی مرد، از درون خواهی پوسید و جهان می میرد اگر حرف هایت را نگویی ...
اما باز بدان جا خواهی رسید كه دیگر حرفی نداری! و نه اندیشه ای !؟ و نه پای رفتن و نه جرات ماندن...
پس بكوش تا بدان زمان نرسیده ای. از هم اكنون بی این افكار بِزی و دیگر هیچ
و خواهی دید: گفتن و نگفتنشان تفاوتی نخواهد كرد !
پس می توانی بنویسی و بخوانی و به خودت گوش فرادهی بدان چه می اندیشی و می نگاری، بارها و بارها و در نهایت می بینی چه حرف هایی بیهوده ای و پارۀ شان كن تا فراموششان كنی و آسوده زندگی كوتاه را ادامه دهی...
شاد باش و شادی كن و شاد زندگی كن با تمام غم های همه حقیر
زاهد مترسانم، دگر دوزخ ندارد آتشی ..... آنان که میسوزند، خود آتش ز دنیا میبرند
عشق، تنفر، بی تفاوتی، شادی، غم، دوستی، محبت، دشمنی ... همه و همه لحظه ای هستند در اندیشه ما و یک احساس ناپایدار و دیگر هیچ...
پس چگونه تمام مهلت زیستن خویش را برای این لحظات بی ارزش می گزاریم
هرچقدر هم خودت را به سنگ دلی بزنی و وانمود کنی که آدم بی تفاوتی هستی اما در اعماق وجودت نمی توانی خودت و تنها خودت را گول بزنی
از خسته شدن هم خسته شده ام
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند .»
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر
پرواز را در سکوت خواهم خواند...
و تنهایی را...
و آشنایی را...
که هیچگاه برایمان نخواهد بود.
آری زمانی است دیر هنگام، که من در اندیشه ام!
آیا ؟

من ره به خلوت عشق
هرگز نبرده بودم
پیدا نمیشدی تو
شاید که مرده بودم
؟؟؟
اما برای من هنوز پیدا نگشته...
من مدت هاست مرده ام !
مرده ای در دنیا خواب زدگان !
مرده ای در بیابان عاطفه، شور، حس، بودن و عاشقی های کودکانه !...
ای کاش لحظه ای بیدار و زنده می گشتم و باز می توانستم نفس بکشم و احساس کنم و هیجان داشته باشم، بیایم و ببینم و لذت ببرم
که دنیا چیزی نیست جزء برای لذت بردن
که چه حیف مردگان و خواب ماندگان نتوانند لذت برند
و من در این دنیا هیچ ندیدم جزء خواب زده راه رونده...
آه چه سود که هر لحظه تمام نقش او را می بینیم و بیدار نمی گردیم ؟ و باز در پی او می گردیم
آری خدا را می گویم همان که عشق است و معشوق و عطش و آب و سودا و لذت و بودن و تهی گشتن و شور و هیجان و احساس...
چند روز دلم بد جوری گرفته
امروز یکی رو دیدم که داغ دلم تازه کرد، انگار خودش بود !
خنده هاش
گریه هاش
پرحرفیاش
تند حرف زدن هاش
خسته گی هاش
اما فقط تنها چیزی که آتیشم می زنه این که می دونم اون اصلاً به یاد من نیست حتی یادش نمی یاد همچین دوستی هم داشته
و من باز تنهام
نمی دونم تا کی می تونم خودم گول بزنم تنهایی بهترین چیز
و وقتی که تنهایی لازم نیست نگران کسی یا چیزی باشی و هیج مسئولیتی نداری
اما اینها همه حرف مفت
چون خدا تنها بود و چون می خواست از تنهایی در بیاد انسان را آفرید
من...
من هم که تکیه ای وجود بی همتای اونم !
پس مثل اون تا ابد نمی تونم تنهایی رو تحمل کنم
فقط می تونم بگم بی خیال
دارم رادیو گوش می دم با این حال من ! این هم عجب آهنگ های غم انگیزی می زاره
اما تا ابد نمی شه گفت بی خیال... چون اگر واقعاً بی خیال بودم پس چرا هر وقت تنها می شم اینقدر به فکرش هستم ( عدم تنهایی)
اما هیچ کاری از دستم بر نمی یاد جزء انتظار و انتظار و انتظار....
تا وقتی که واقعاً وقتش برسه...
اما امیدوارم این وقت نزدیک باشه چون دیگه تحمل این همه تنهایی ندارم و می خوام در آغوش یک نفر آرام بگیرم
اما این نفر کی ؟ کجا ؟ ....
.... نمی دانم و این ندانستن خود بدتر از خودِ تنهایی است.
امشب تمام.
چه کنم با دل تنها چه کنم با این غم دل
چه کنم با غم دل چه کنم با این درد دل من ای دل من...
وقتی چند صد میلیون بدهی داشته باشی !؟
چه چیز می تواند شما را سرپا نگاه دارد...
من را فقط فكر اینكه هنوز هم خدایی همین نزدیكی ها هست...
و من هنوز می توانم اندیشه كنم...
پس چرا محكم بر روی زمین گام برندارم !؟
من كه هنوز سلامتم...
درست است كه اكنون راهی برای دادن این همه بدهی ندارم به جزء انتظار...
و انتظار...
روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟
دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟
آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...
و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كسی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو به ...
مُردم از بی از غیرتی
وه چه ننگ است این زندگی
...
..
.
یك بار تو را در خواب دیدم
امّا نه !؟ خواب نبود بیدار بودم آن لحظه را...
و لحظه ای بود ...
در میان تمام لحظات خواب عمرم...
و دیدم...
و شنیدم...
آنچه باید می دیم...
و آنچه باید می شنیدم و احساس می كردم...
الف) زندگی آنقدر طولانی نیست كه وقتی برای حسرت و لحظه ای برای افسوس، زمانی برای غم ... بگذرانی ...
ب) امشب باران می بارد، دلم گرفته... از این زمانه كامپوتر و عصر اطلاعات، جنگ روانی
آه...
كو آن زمان شب زمستانی كنار پنجره... برف... كرسی... بوی نفت سماور ...
یا شر شر باران... شادی كودكان شاهنامه شنو از مادربزرگان...
آه دلم تنگ آن زمان است. خانه چوبی، اجاق ذغالی و صدای جیرجیرك ها، موتور های عمیق گازویلی...
چقدر از زندگی گاز و Laptop و تلویزیون بدم می آید...
نیستم...
مدّت هاست...
و نخواهم بود...
و نخواهم ماند...
و نخواهم رفت...
درون توست اگر خلوتی و انجمنی است * برون زخویش كجا می روی، جهان خالی است
خودخواه کیست ؟
تا آن زمان که بدست آوردن منافع تو به دیگران آسیب نرساند خودخواهی و برای خود خواستن خوب است امّا اگر القای نظر به دیگران مایه رنج وعذاب آنها گردد ...
چند روز است در فکرم چگونه درباره این روز مطلبی بنویسم !
صبح که از خواب برخواستم به چند وبلاگ سرزدم تا ببینم دیگران چه می گویند، امّا تنها چیزی که فهمیدم این است:
الف) من کسی نیستم که در این باره چیزی بنویسم.
ب) بهترین حرف درباره مقام والای زن بودن: سکوت !
ج) پاسخ سکوت بند ب: زن بودن به ...
ادامه مطلب...
الف) امشب از آن شب های بی پایان نکبت است که آرزو می کنیم ای کاش اینقدر نمی فهمیدم
ای کاش در اینجا نبودم
شاید این جزء معدود زمان هایی است که از کلمه ای کاش استفاده می کنم...
حتی حوصله نوشتن را هم ندارم فقط می دانم این نیز بگذرد...
و فقط این من هستم که در بین فرسوده می گردم از رنج
از تلاشی که نمی دانم آیا صوابی در آن هست یا نه
حتی جرأت ندارم بگویم: آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازدم...
فقط می دانم حتی انتخابی جزء ادامه، ندارم !
باز مانند همیشه می نویسم تا شاید فرافکنی کنم، اما امشب از آن شب هاست که با نوشتن هم آرام نمی گیرم، حتی بودن کسی را در نزدم نمی خواهم فقط دلم می خواهد اینجا نبودم...
نمی دانم تا به کی توان ادامه دادن را دارم !؟؟
...
..
.
و من بازخواهم گشت... اما کی ! نمی دانم ؟ اما چگونه ! نمی دانم ؟
ب) این روزها
سرگردان:
روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم
از بودنم !؟؟
از چگونه بودنم !؟؟
وز برای چه بودنم !؟؟
وباز بدان نقطه رسیدمی که ندانستمی آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...
وباز عاشورا
به یاد آوردنده شور، هیجان، زیبایی، عشق، خون و باز خستگی...
از زمان، از كسان، از خود و از بی خود... و از راه نرفته !
وز راهی كه نمی دانم آیا درست طی می نمایم یا گاه می گذرانم...
روزی نگاشتم محرم چه ماه زیبایی، روزی... ماه شرمساری... و امروز در پارودكس زمانه از خودم و از ثارالله... كه نمی دانم چگونه خواهم توانست گویم منم من شیعه علی(ع) !؟؟
امّا یك چیز را خوب فهمیدم....
روزی نگاشتم
من رفتم، می روم جائز نیست...
و اکنون رفته ام ... و خود هنوز نمی دانم کی بازخواهم گشت... و چگونه !؟؟
و آیا قلبی برای بازگشتم خواهد تپید ....
كودك بودن چقدر خوب است، نمی دانم ؟
امّا می دانم كودكانه رفتار كردن چقدر احمقانه است... نیك می دانم از روی احساس عمل كردن همیشه اشتباه است و ملال خاطرآور...
امّا نمی دانم چرا با دانستن باز هم اصرار به كار غلط می ورزم !؟؟
باید از روی قلب عمل كرد، و با عقل فكر...
به نام او که جان را آفرید و خِرَد را در آن
و دل را
و عشق را
و منطق را
و بی تفاوتی را
و تنهایی را
آه یادم آمد خردمندی گفته بوید:
کنار هم بیاستید امّا نه چسبیده بهم...
یکدیگر را دوست بدارید امّا پای عشق را به میان نکشید...
(خلیل جبران)
روزگاری بود می دانستم نباید...
جنگل ژرف، سیاه و دوست داشتنی است.
و عهدی بسته ام كه ماندنی است،
و هزاران هزار فرسنگ باید رفت پیش از آرامش
و هزاران هزار فرسنگ باید رفت پیش از آرامش...
رابرت فراست
Don't mention.
چه جمله زشتی ...
گاه که انسان اندوه از چهره اش بارد و نتواند احساسات درونی خود را از کاستی ها وز نارحتی هایش بیان نماید گوید:
فراموشش کن...
هر روز از خواب برمی خیزم، دوش می گیرم، مسواك می زنم، لباس تمیز می پوشم، عطر می زنم و اشك هایم را در چشمانم می خشكانم...
و روزها در بیداری در خوابم و شبها در خواب بیدار...
و من مانده ام از آن رو كه برسم نه!
بلكه رسیدم به انتها...
اینگونه زندگی كنید:
شاد امّا دلسوز،
ساده امّا زیبا،
مصمم امّا بی خیال،
متواضع امّا سربلند،
مهربان امّا جدّی،
سبز امّا بی ریا،
عاشق امّا عاقل...
..
.
و همراهی كه این كلمات را در گوشم زمزمه نمود، باز پرسیدمی اش آیا واقعاً راهی هست تا: عاشق باشی امّا عاقل !؟؟
و باز زمزمه نمود : عاشقان را عقل نمی شاید !!!
و من گفتــمش:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی *** عشق داند كه در این دایره سرگردانند.
آیا كسی هست تا باز رهاندم از این سر در گمی، باز گویدم چگونه می توان عاشقِ عاقل بود !؟؟
و من همچنان برایم ناملموس كه چه :
عشق آن باشد كه حیرانت كند *** بی نیاز از كفر و ایمانت كند.
و می دانم كه در این حیرانی رهایی هست بی پایان، امّا نمی دانم چه زمان و در چه مكان و با چه كسی به آن خواهم رسید و آیا رسیدنی در كار هست ؟؟؟
می ترسم آنقدر كه حتی جرأت نوشتن خواسته ام را ندارم...
فقط می دانم اگر دستش را در دستانم نداشته باشم زندگی ام معنائی ندارد و دلیلی برای بودم نیست !!؟
دلم می خواهد فریاد بزنم ...
آهای دنیا منم من فرزند آدم و می طلبم مایه آرامش جانم را یكی مرا بازگوید چرا از بودن و نبودنش لذتی ندارم !
شاید چون می ترسم از نه فقط می خواهم بدانم آیا زمانی هست تا كلمه ترس را از واژه نامه ذهنم پاك گردانم...
زآتــش پنـهان عشـق، هـر كـه شـد افروخته
دود نـخیـزد از او، چــون نفـس سوخـتـه
دلبر بی خشم و كین گلبن بی رنگ و بوست
دلكـش پــروانــه نـیســت ، شمـع نیـفروخـته
مـایـه آرمِ دلْ ، چشـم هـوس بـســتن اسـت
از تپـش آســوده اســت، بــازنــظر دوخـتـه
آمــد و آورد بـاز ، از سـركـویـش كـلـیـم
بــال و پـــر ریــخته، جــان ودل ســوخـته
دردی بدتر از درد بی هم زبانی !
درد نداشتن محرم اسرار...
کسی که نتوانی مشورت کنی ؟
و دیگر نمی دانم چه کنم ...
آیا کسی هست فریاد رس
حتی جرأت گریه هم نیست...
در قاب تاریخ مانده ام
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
چه می شود گاهی آنچنانت می كنند تا متنفر از زندگی شوی و آرزوی مرگت را كنی، چرا آنقدر تنهایم كه صدایم از درونم برنمی آید آنقدر بی تابم كه حتی ناله های طاقت فرسای درونم را نمی شنوم
می خواهم فغان كنم یا اشكی بریزم امّا شجاعت آنرا هم ندارم
كو محرمی تا باز گویم اسرار را
كو شانه ای تا باز گیرد خسته را
جـــای آن دارد كـــه چندی همـره صحرا بگیرم
سنــــگ خــــارا را گــــواه ایـن دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سـخن ها نكته ها از انجمن ها
بشنوید از باد و باران، بشنوید از سنگ بیابان
...
گویند :
در نبرد بین آدم های سخت و روز های سخت، این آدم های سخت هستند كه باقی می مانند.
امّا من نمی دانم كه آیا روزی كه روزهای سختم تمام شود آیا قدرت ایستادن و نگرستن به گذشته ام را دارم.
دلم می خواهد در سرزمینی دور تنهای تنها در كلبه ای چوبین كوچك خود بر سر كوهی كنار آتش بنشینم و باریدن برف را بنگرم و كتاب بخوانم كتاب های خوب قرآن مولوی هشت كتاب... آنقدر دور كه جز صدای پرندگان را نشنوم و بوی گلهای وحشی و صدا جوی آبی نرم نرمك از دل كوه بیرون می زند،
و من بیاد آرم روزی را كه پس از پایانی سخت از نبردی كه با روزگار داشتیم بر سر تپه ای تنها بیدق در دست و در پس راهم تمام یارانم خونین در دشتی پر از تیر و نیزه های شكسته از نبرد روزگار آرمیده اند و من تنها بازمانده آرام می نشینم و...
آه اگر دیروز برگردد
شادی هم خانه من گردد
تا كی غم آن خورم كه دارم یا نـه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر كـن قدح باده كه معلومم نیست
كاین دم كـه فرو برم برآرم یا نـه !
دوشینه سخنی شنیدم كه سخت در تفكرم فرو برد !
روزی رهگذری می پرسد :
آن چیست كه هر چه از آن برمی دارند پایانی نیست بر آن ؟
حضرت رسول مكرم اسلام(ع) می فرمایند : قرآن
و من در عجب ماندم كه واقعاً چقدر از وجود این كتاب بزرگ(كه بزرگیش را من و ما نمی توانیم بیان كنیم .) بهره می بریم!؟؟
وای بر ما خاكیان حقیر !
و بی كس تر از هر زمانی...
میزی برای كار
كاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی...
ادامه مطلب...
صبح شب
شب صبح
صبح شب
شب صبح
صبح شب
و دیگر هیچ
...
..
.
تا سحر ای شمع بر بالین من بیدار باش
امشــــب از بـــــحر خـــدا بیـــدار بــاش
ســایــــــه ی غــــــم ناگهان بر دل نشت
رحـــــم كن امشب مــــــرا غمخوار باش
آه ای یــــــــاران به فریــــــــــــادم رسید
ور نــــــــــه مرگ امشب به فریادم رسد
خسته ام
به قد تاریخ
از این همه نا مردمی ها
نه شانه ای برای گریستن
و نه گوشی برای شنیدن
و نه عشقی برای كشیدن
فقط ملال خاطر از روزگار
ماندن و پوسیدن...
در آیینه افتاده چین
از شرم این صد چهره ها
مولا علی (ع):
بگذارید و بگذرید . ببینید و دل مبندید . چشم بیندازید و دل مبازید . که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
پ.ن: وقتی این حدیث را میخوانم وحشتم میگیرد از این همه پوچی و بیراهه که گرفتار آنیم و بیخبروگریه ام میگیرد از این همه جهالت عالمانه وصداقت ریاکارانه و محبت خصمانه!!! شرمگینم از انسان بودن اگر انسان این است،ما آن موجود خاکی که قرار بود خلیفه الله روی زمین باشیم( که نبودیم و) خیانت کردیم در این امانت الهی، خیلی وقت است که خود را گم کرده ایم وهمه چیز را باخته ایم و بی خبریم و شاید هم خود را به بی خبری زده ایم... اما هنوز هم امیدی هست برای این همه ناامید و راهی هست برای این همه گمراه تا نشان بدهند منتظر فرصتی دوباره بوده اند تا خود را به خدا ثابت کنند و شاید این ماه مبارک رمضان برای من و خیلی های دیگر فرصتی باشد برای خود شناختن و خدا رابهتر شناختن...
((التماس دعا))
منبع : محمود
آشنایی میوه درخت لبخند ...
( استاد سبزواری )
اما آیا لبخندی هم مانده ؟
یا شاید من سنگم !
و سخت تر از هر گریه...
لیكن به لطافت باران صبح بهاری،
روزها می گذرد و من
نه ما ! ......
