تبلیغات
دلتنگی های من
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد *** خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد *** من مانده ام تنهای تنها، من مانده ام تنها میان سیل غم ها *** گل پونه ها، نامهربانی آتشم زدم *** گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد *** می خواهم اكنون تا سحرگاهان بداند *** افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم...


... ()

ای کاش می بود اندکی احترام

در غفای این همه نامردی



فرزند آدم  پنجشنبه 30 مرداد 1393 : ساعت 09:51 ب.ظ     نظر( )

رازها 26 (درونم )

چند وقتی است با دلم تنها نبودم
هر چه بوده و هست
هر چه کردم
همه سرزنش خویش بود
نمی دانم جه باید کرد
این تنها درد من است
و سرگردانی ام
بدتر از هرچیزی نداشتن راهی برای رفتن است
زندگی ام یکپارچه بیهودگی است
و روزبردگی
بردگی دیگران
تا به حال چندین کار و طرح به دیگران ارائه کرده ام
تا جای قابل ملاحظه ای هم وقت و هزینه برای راه اندازی اش صرف کرده ام
اما نمی دانم چرا در لحظه که زمان به بار نشستن و کسب درآمد است آن را نتوانسته ام ادامه دهم
و جالب تر اینکه هر روز برای قرانی مانده ام و آن طراح ها هر روز بارورتر شده و شریک سابق ام ثروتمند تر
راستش را بخواهیم می دانم ایراد کار کجاست!!؟
در افکار من
که انتهای آن نمی تواند تصور اینکه من هم روزی راحت زندگی کنم را داشته باشد
هر لحظه در گیر محاسبات بی خود است
همه چیز را می دانم اما
اما
واقعاً این اما در کار است که مرا اینگونه کرده است بعد از اینکه بیش از ربع قرن مشغول به فعالیت هستم اما هنوز هم برای لقمه نانی درمانده ام
گاه که نه لحظات فراوانی آروزی مرگ کرده ام
آری...
با خود می گفتم که تو به چه کار می آیی
راستش دیگر از فکر کردن هم خسته شده ام و مللول
ای کاش
ای کاش فقط اندکی بیشتر کارآمد بودم
افراد زیادی را می شناسم که تنها یکی از چندین تخصص مرا دارند و زندگی خوبی برای خود و خانواده شان فراهم آورده اند.
اما من هنوز مانده در اول راه
لنگ لنگان مانده ز راه ام
ای خدا کاش لحظه ای  هم به من روی می کردی
ای کاش می توانستم حداقل اندکی بی تفاوت باشم
و احمق


فرزند آدم  چهارشنبه 29 مرداد 1393 : ساعت 09:19 ب.ظ     نظر( )

... ()

خدا با من است

اما من با خدا نیستم

حال ما خوب است...

اما باور نکنید...



فرزند آدم  سه شنبه 31 تیر 1393 : ساعت 12:08 ق.ظ     نظر( )

خسته ام 23 (درونم )

باز امشب دلم برای خودم تنگ شد.
آن خود تنهایم.
خودی که سال ها بود می شناختم!
مغرور!
بی واسطه...
بدون دلبستگی!
اما وقتی نیک می اندیشم من کسی نیستم که درگیر دلبستگی بشوم.
هیچ دلبستگی!
این روزها زیاد درگیر و دار بودن و رفتن هستم.
گویی همیشه مسافر هستم.
هیچ وقت به این اندازه دلم هوای رفتن در عین هوای ماندن را نداشت...

!!؟
به معنای واقعی نمی دانم چه باید بکنم!؟
مانند غریقی گشته ام که نه می تواند خود را به سطح آب برساند و نه می تواند نیش پایی بر زمین زند تا به سطح بازگردد.
در چند سال اخیر به هر راهی رفتم سرگشتگی بود!!!
به کاری مشغول شدم درماندگی بود و بی حاصل...
اکنون درمانده و حیران از این همه زمانی که برا ی هیچ گذاشتم.
و فقط صفحات عمر به باد دادم
...

...

..

.

و باز دیگر هیچ...

هیچ.

هیچ



فرزند آدم  دوشنبه 2 تیر 1393 : ساعت 11:20 ب.ظ     نظر( )

رازها 25 (درونم )

هوا چه دلگیر می شود گاهی
دلم از زمانه سیر می شود گاهی

یک بار شنیدم "اگر می خواهید قدر تنهایی خود را بدانید ازدواج کنید!"
حالا معنای آن را می فهمم.
یک بار شنید امام علی (ع) فرمودند: "خدا را از آنجا شناختم: هر چه را که من خواستم نشد..."
حالا معنی آن را می فهمم.

حالا دیگر تنها اسم من سه جلدم نیست!


ادامه مطلب...

فرزند آدم  سه شنبه 14 آبان 1392 : ساعت 12:39 ب.ظ     نظر( )

خسته ام 22 (زندگی )

زنده ایم نه از آن رو که زندگی می کنیم که این زندگی نیست!

بلکه زیرا مانند گیاهان تنفس می کنیم و آب و غذا مصرف می کنیم.

خدایا متشکر از این که انگلی مثل من را آفریدی

دیگر نمی دانم چه کنم از بس به راهی زدم و جواب نگرفتم دیوانه شدم.

متوسط درآمد ماهانه سال گذشته ام ماهی 42 هزار تومان بود آن هم فقط از انجام یک پروژه...

یعنی یک سال کار فقط یک کار یک هفته ایم توانستم بگیرم

باز هم سپاس خدایا...

نمی دانم اگر قرار است هیچ کاری نکنم چرا مرا آفریدی!!؟

نمی دانم این ها کفر است یا !؟

به هر حال یک دهه دو دهه سه دهه .... چند دهه باید بگذرد تا من هم صاحب کار شوم؟

حتی دیگر قدرت و جرأت اشک ریختن هم ندارم...



فرزند آدم  پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 : ساعت 05:35 ب.ظ     نظر( )

دیوانه ام ()

من یک احمقم
یک نادان
یک دیوانه
یک بی شعور
یک بی عرضه
یک بی دست و پا
یکی نفر که فقط خوب بلد است چگونه دیگران را مورد آزار و اذیت قرار دهد و از خود برنجاند، مخصوصاً همان  هایی که می خواهند فضایی را ایجاد کنند تا دوستم بدارند...
یک الاف
یک بیکار
یک روانی...
دلم می خواهد خود را بکشم
تا اینقدر اطرافیانم را اذیت نکنم


فرزند آدم  جمعه 15 دی 1391 : ساعت 12:11 ق.ظ     نظر( )

دوست داشتن (زندگی )

بند الف)

و خداوند، خود، دوست داشتن را به من آموخت. آن هنگام که فرزندانش هر جوری را بدو روا داشتند و او باز هم روزی اش را از آنها دریغ نداشت. حتی وقتی وجودش را منکر شدند.
و در آن زمان که به هر چیزی اندیشیدند جز او، به هرکس متوسل شدند جز او.
باز هم به عشق ورزیدنش ادامه می دهد...

بند ب)

با خود می اندیشم: مگر انسان چند بار به دنیا می آید و چقدر عمر می کند، که نیمی از آن را به تجربه های بی خود و یادگیری اموری بپردازد که هیچ سودی برایش نداشته و باقی آن را نیز به گله گذاری سپری کند.
همه می گویند: عمر می گذرد بی آنکه بفهمی...

هر روز که پیرتر می شوم بیشتر از اینکه چرا نمی توانم بیشتر شاد زندگی کنم افسوس می خورم...

بند پ)

به من می گوید چرا گله می کنی!!؟
اما وقتی که تبریک می گویم انتظار داشتم، او نیز تبریک بگوید.
می گذرد گویی من نبودم و نخواهم بود...

فقط یک تشکر به مانند غریبه ها...
باشد گله ای ندارم. دیگر حتی از خودم نیز انتظاری ندارم.



فرزند آدم  پنجشنبه 16 آذر 1391 : ساعت 03:29 ب.ظ     نظر( )

رازها 24 (درونم )

بند الف)
فردا می آید. اما نمی دانم می بینمش یا نه؟
اگر آری! کی!!؟
به دعای یاسین گوش می دهم با صدا فرهمند
و با خود می گویم تکلیفم در زندگی چیست!
از خود پرسیدم آیا دوست داشتن کافی است!
و پاسخ را خود از قبل می دانستم: خیر.


غذا می خوردم. به تکه ای ته دیگ برنج که در روغن فراوان به ذغال تبدیل شده بود نگاه کردم، و با خود گفتم فقط یک احمق می تواند چنین کاری کند و من همان احمق هستم...


ادامه مطلب

فرزند آدم  پنجشنبه 2 آذر 1391 : ساعت 12:16 ق.ظ     نظر( )

دعا (زندگی )

خدایا توانایی ام ده به سامان کنم آنچه باید تغییر دهم، آنچنان که باید باشد و می توانم.
تا در روز قیامت شرمنده تو و تمام کسانی که دوستم داشتن و به من مهر ورزیدند نباشم.
آنان که تمام بدی ها و کاستی های مرا با مهر خود پوشاندند.
آنان که بی دریغ تحملم کردند.
تا شرمنده تو و تمام توانایی های که به من دادی نباشم.
و افسوس عمری را که گزراندم نخورم.
خدایا بگزار تا سپاس گویم تمام نعمت هایت را با تلاشم.
بگزار تا امید در تمام وجودم سیال گردد.
بگزار تا وجودم محملی برای رسیدن شادی به دیگران شوم.
و  خوبی هایت به دیگران...
خدایا مرا راضی کن به نتیجه تلاشم...


فرزند آدم  یکشنبه 21 آبان 1391 : ساعت 01:03 ب.ظ     نظر( )

رازها 23 (درونم )

بند الف) تا دیوانگی ام راهی نمانده:
پسوردم در سایت دانشگاه عوض کردم بعد هرچی می زنم وارد نمی شه رفتم مخصوص تا دانشگاه می گم چرا باز نمی شه می گه پسورد عوض نکردی!
مثل منگول ها بهش نگاه می کنم...
با دهن باز...
سقف نگاه می کنم...
می گم چرا! راست می گین، ببخشید خانم مزاحم شدم.

بند ب)
امروز یک نفر در دانشگاه دیدم در اتاق اساتید که اصلاً دوست نداشتم در این موقعیت ببینمش. یک عشق قدیمی...
می پرسه چی تدریس می کنم؟
جواب دادم: کشک...


ادامه مطلب...

فرزند آدم  یکشنبه 23 مهر 1391 : ساعت 07:01 ب.ظ     نظر( )

خسته ام 21 (درونم )

بند الف)

این که بدانی یکی هست که دوستت دارد، حس خوبی برایت ایجاد می کند.
همیشه سرحال و پر انرژی...
این که یکی باشد که دوستش داشته باشی حس امیدواری برایت دارد.
این که بدانی هر دو تا همزمان هست؛ یعنی دوستت دارد ودوستش داری؛ و هر دو طرف این را بدانند باعث می شود هیچ چیز برای رسیدن به خواسته هایت جلو دارت نباشد...
اما گاهی هی ناز می کند...
و یکی در میان جوابت را می دهد.
باز هم جای امیدواری هست!
اما گاهی هر چی  request ارسال می کنی، طرف respons نمی کند...


ادامه مطلب...

فرزند آدم  سه شنبه 18 مهر 1391 : ساعت 06:45 ب.ظ     نظر( )

رازها 22 (درونم )

آدم های کوچک حق ندارند چیزهای بزرگ بخواهند و من احساس می کنم هنوز خیلی کوچکم و پیامد این احساس، حس بدرد نخور بودن  است و سراسر وجودم را احساس حماقت فرا می گیرد.
گاهی فکر می کنم چرا اینقدر احمقم!!؟
که بسادگی به یک نفر دل میبندم...
همه چیزم می شود.
و براحتی تمام احساسات و افکارم را به او می گویم.
بدون اینکه او چیزی بگوید درباره احساس و فکر خود درباره من! چه برسد به اینکه بدانم دوستم دارم، و یا از من متنفر است!!؟
فقط احساس می کنم بی تفاوت است از بودنم و دوست داشتن ام

و این بی تفاوتی اش بیش از همه آزارم می دهم. و بلاتکلیفی...

گاهی فکر می کنم بی خیال احساسات و افکار... و اگر یکم بیشتر درگیر کار بشوم همه چیز از یادم خواهد رفت. اما مشکل این است وقتی کار هم می کنم باز هم فکرم مشغولش است...
از تمام این حرف ها واحساسات که بگذرم فکر اینکه از او بگذرم و در بودن با اون کم بیاورم، از همه بیشتر حالم گرفته میشود...


من آن ماهم که اندر لامکانم   ***   مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند ***    تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی  *** اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی‌وفایی *** بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم *** به پیش گوش کر من بی‌زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم *** فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه‌ات گل‌های رنگین *** تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر *** چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان *** هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا *** درآ زوتر که تا کشتی برانم

مولوی
دیوان شمس



فرزند آدم  چهارشنبه 5 مهر 1391 : ساعت 05:20 ب.ظ     نظر( )

تنهایی (درونم )

بند الف)
و خداوند عشق را آفرید
و تنهایی را
و رفتن را
و من می گویم رفتن سخت تر از ماندن نیست
و ماندن گاهی دشوارتر
و تنهایی زیباست
نه به زیبایی سکوت شب
و نه به زیبایی رنگ ها در پائیز
و نه به زیبایی سلامی دوباره
که به زیبایی با تو بودن...

ادامه مطلب

فرزند آدم  شنبه 6 اسفند 1390 : ساعت 02:06 ق.ظ     نظر( )

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن (زندگی )

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

مولوی



فرزند آدم  جمعه 30 دی 1390 : ساعت 07:39 ب.ظ     نظر( )

پرسش (زندگی )

سوالی که چند وقتی است ذهنم را مشغول داشته است! من چقدر آدم خوب یا بدی هستم!!؟

اصلاً خوبم یا بد!!؟

یا از آن هم بدتر، بدرد بخور هستم ؟؟؟

در زندگی در کجای زندگی قرار دارم! و واقعاً این بی پاسخی و این وضعیت بی سامان تا کی ادامه خواهد داشت؟



فرزند آدم  سه شنبه 27 دی 1390 : ساعت 03:43 ق.ظ     نظر( )

محبت (زندگی )

لعنت به من اگر دیگر برای کسی هدیه بخرم و یا محبت کنم...

هیچ کس در این دنیا ارزش بودنت را ندارد.



فرزند آدم  پنجشنبه 12 آبان 1390 : ساعت 04:31 ب.ظ     نظر( )

خسته ام 20 (درونم )

من چه تلخم امشب از تو...

من هنوز در این حیرانم
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر...
واقعاً نمی دونم کجای این زندگی ام!!؟
نه درسم را تمام کردم!
نه تخصصی را کامل دارم!
نه کاری را انتهایش رفته ام!
نه پول به آن اندازه که بتوانم روی آن حساب باز کنم دارم!
باز صفرِ صفرم
به چه امید می خواهم!!؟ کسی را، چیزی را و زندگی را...


ادامه مطلب

فرزند آدم  پنجشنبه 5 آبان 1390 : ساعت 04:14 ب.ظ     نظر( )

رازها 21 (درونم )

آن شب را به خاطر بسپار.

آن لحظه اش را که چشم در چشم دوخته بودیم و هر دو دیده هایمان گریان...

اما جرأت نداشتیم گامی دیگر برداریم به جلو یا پشت!!؟

و فقط آرزو کردیم.

آرزو کردیم این لحظه وجود نداشت...

لحظه با هم بودن و از مرگ گفتن و آرزویش را کردن...


ادامه مطلب...

فرزند آدم  شنبه 16 مهر 1390 : ساعت 07:08 ب.ظ     نظر( )

سرگیجه (زندگی )

گاهی اوقات در احساسات خود حیران می مانم...!؟؟

معنی واقعی عشق چیست؟

محبت چیست؟

و دوست داشتن چیست؟

چگونه می توان کسی را دوست داشت اما از بودن با او لذت نبرد؟

چگونه یک قلب می تواند دو کس را دوست داشته باشد!!؟

محبت کردن واقعی چیست و فرقش با پول خرج کردن در چیست؟

از این همه چیست که در ذهنم می گذرد حیرانم و نالان و غمگین و درمانده...

بی تفاوتی چقدر بد است. اینکه هر دو طرف به گونه ای رفتار کنند که انگار اصلا هیچ اتفاقی رخ نداده! نمی دانم چرا و تا کی باید این وضعیت ادامه پیدا کند؟ از همه بدتر همان است که ندانی واقعاً چه حسی وجود دارد حتی حس خودت را...

و از آن بدتر اینکه هیچ کس حرف ها و دردهات را جدی نگیرد...

آه اگر ...



فرزند آدم  چهارشنبه 16 شهریور 1390 : ساعت 01:40 ب.ظ     نظر( )

خسته ام 19 (درونم )

بند الف:

هیچ کس نمی داند در پس این ظاهر خشن چه روح لطیف و احساساتی وجود دارد. همانطور که هیچ کس نمی داند در پشت ظاهر خندان  با محبتم چه شخص خشک و بی تفاوتی هست...

و من مابین این دو نفر درگیرم. گاه این مرا جذب می کند و گاه آن...


ادامه مطلب

فرزند آدم  سه شنبه 21 تیر 1390 : ساعت 03:40 ب.ظ     نظر( )

رازها 20 (درونم )

گاهی اوقات دوست نداری شب صبح شود و یا صبح شب...
و گاهی هم برعکس دوست داری سریعتر وقت بگذرد و گاهی دوست داری عقربه های ساعت از کار باز ایستند
اما همه این ها زمانی خوب است که بعد از این، احساس پشیمانی دست ندهد
منظورم لحظاتی در بودن ها و نبودن ها
احمق بودن خیلی بد است و احساس حماقت کردن عذاب آور
و اگر خودت را در موقعیتی قرار دهی که احساس حماقت دست دهد زجرآور خواهد بود
اما از آن بدتر، اینکه خودت در شرایطی قرار دهی که می دانی بعدش دقیقاً این حس به تو دست خواهد داد و از اول تا انتها شک داری که طرف تو رو احمق فرض کرده یا و نه.
طبق قانون انرژی و عمل و عکس العمل چون این فکر را داری در نتیجه با کسی برخورد می کنی و شرایطی رو برای خودت به وجود می آوری که دقیقاً همین اتفاقات می افتد و تو را
احمق می گیرند و سوء استفاده می کنن و این تو هستی که روحت از درون به آتش کشیده می شود و هیچ کس و هیچ چیز جزء خودت و افکارت مقصر نیست.
در نهایت اینکه نفهمی واقعاً طرف مقابل چه برداشتی از تو دارد نیز کلافه کننده است و تنها راه حل کار است.
تنها وقتی کار می کنم و با تمرکز غرقش می شوم از دنیا و تمام آنچه مرا دردم را می افزاید دور می گردم و فراموش می کنم چه نمی خواهم
برای هیمن است از بیکاری خیلی بدم می آید حتی اگر بیگاری باشد.


این متن را دیروز نوشتم
اما الان در حال گوش دادن به یک آهنگ از بیژن مرتضوی هستم.  ساعت 4:30 صبح است و تا کنون کار می کردم، و این خیلی خوب بود یعنی کاری برای انجام بود و اصلاً خسته نیستم
چون بیکاری است که مرا خسته می کند اگر روزی خدا بخواهد فقط یک آروزی مرا برآورده کند دلم می خواهد دیگر نخوابم بشرطی که کاری هم برای انجام باشد در این صورت سه برابر دیگران می توانی کار کنی و از زندگی لذت ببری...
اما چه حیف این غیر ممکن است.



فرزند آدم  یکشنبه 12 تیر 1390 : ساعت 04:30 ق.ظ     نظر( )

رازها 19 (درونم )

بند الف:

همیشه فکر می کردم چطوری می شه یک نفر کارهایی را در خیال  و بیداری انجام بده برای عشقی که فقط و فقط در درون خود دارد و هیچگاه جرأت به زبان آوردنش را ندارد... . امروز برای خودم اینگونه است، در گذشته به سراغ مغازه هایی می رفتم و برایش لباس و چیزهای دیگر می پسندیدم و با خود می گفتم اگر روزی "بله"...


ادامه مطلب...

فرزند آدم  شنبه 10 اردیبهشت 1390 : ساعت 02:01 ب.ظ     نظر( )

رازها 18 (درونم )

بند الف:

اگر یک بار اتفاق افتد می گویند شانسی بود. اما اگر دوبار اتفاق افتد، حتماً بار سوم هم رخ خواهد داد...

این یک ضرب المثل انگلیسی است!!!

من دوباره "نه" شنیدم و برای بار سوم نمی دونم می توانم هنوز جسارت سابق را داشته باشم و نمی دانم آیا هنوز تحمل پس از "نه" را دارم یا نه می توانم... برای همین حتی نمی توانم نزدیکش شوم

و ترس.

و ترس..

و ترس...


بند ب:

امروز باز به یک مسافرت ناشناخته می روم باز هم یک مسافرت کاری اجباری. به این که تمام مسافرت هایم برای کاری باشد که نمی دانم برایم نتیجه مثبتی دارد یا نه عادت کرده ام. اما این بار احساس حماقت و تحقیر شدن دارم از ابتدا که این کار قبول کردم در تمام لحظات این احساس همراهم است!؟؟ شاید برای این باشد که احساس بیهوده بودن و بدرد نخوری دارم. در هر حال نمی دانم چرا اصلاً خوشحال نیستم با وجود اینکه باز هم مثل همیشه جایی می روم که تا به حال نرفته ام و باید از دیدن آنجا لذت ببرم اما...


بند پ:

این اولین باریست که این را می گویم نمی دانم چرا تا به حال از کسی چنین درخواستی نکرده ام:

برایم دعا کنید....



فرزند آدم  جمعه 2 اردیبهشت 1390 : ساعت 09:17 ق.ظ     نظر( )

زندگی (زندگی )

مَیندیش چقدر حرف در درون توست بدان بیندیش كه چقدر حرف زده ای در این ایام چند از زندگانی ... و هیچ سودی نبردیم از این همه گفت و شنود...
پس باز هم اگر نگوییم متضرر نخواهیم گشت...
تا جوانی می اندیشی اگر كسی را نیابی برای همدلی و واگویی حرف های درونت خواهی مرد، از درون خواهی پوسید و جهان می میرد اگر حرف هایت را نگویی ...
اما باز بدان جا خواهی رسید كه دیگر حرفی نداری! و نه اندیشه ای !؟ و نه پای رفتن و نه جرات ماندن...
پس بكوش تا بدان زمان نرسیده ای. از هم اكنون بی این افكار بِزی و دیگر هیچ
و خواهی دید: گفتن و نگفتنشان تفاوتی نخواهد كرد !
پس می توانی بنویسی و بخوانی و به خودت گوش فرادهی بدان چه می اندیشی و می نگاری، بارها و بارها و در نهایت می بینی چه حرف هایی بیهوده ای و پارۀ شان كن  تا فراموششان كنی و آسوده زندگی كوتاه را ادامه دهی...

شاد باش و شادی كن و شاد زندگی كن با تمام غم های همه حقیر

زاهد مترسانم، دگر دوزخ ندارد آتشی ..... آنان که میسوزند، خود آتش ز دنیا میبرند

 

عشق، تنفر، بی تفاوتی، شادی، غم، دوستی، محبت، دشمنی ... همه و همه لحظه ای هستند در اندیشه ما و یک احساس ناپایدار و دیگر هیچ...

پس چگونه تمام مهلت زیستن خویش را برای این لحظات بی ارزش می گزاریم



فرزند آدم  سه شنبه 2 فروردین 1390 : ساعت 01:05 ق.ظ     نظر( )

رازها 17 (درونم )

هرچقدر هم خودت را به سنگ دلی بزنی و وانمود کنی که آدم بی تفاوتی هستی اما در اعماق وجودت نمی توانی خودت و تنها خودت را گول بزنی

از خسته شدن هم خسته شده ام



فرزند آدم  دوشنبه 1 فروردین 1390 : ساعت 12:25 ق.ظ     نظر( )

بودا و زن هرزه (زندگی )

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند» 
 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .»



فرزند آدم  یکشنبه 26 دی 1389 : ساعت 09:35 ب.ظ     نظر( )

!؟ کدام مستحق تریم ؟! (زندگی )

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر



فرزند آدم  سه شنبه 21 دی 1389 : ساعت 05:56 ب.ظ     نظر( )

خسته ام 18 (درونم )

پرواز را در سکوت خواهم خواند...
و تنهایی را...
و آشنایی را...
 که هیچگاه برایمان نخواهد بود.
آری زمانی است دیر هنگام، که من در اندیشه ام!
آیا ؟


ادامه مطلب

فرزند آدم  شنبه 22 آبان 1389 : ساعت 12:57 ق.ظ     نظر( )

چیستم من ؟ (زندگی )

چیستم من ؟ زاده یک شام لذت بار
ناشناسی پیش می راند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
'فروغ'





فرزند آدم  چهارشنبه 31 شهریور 1389 : ساعت 03:02 ق.ظ     نظر( )

خواب زده (زندگی )

من ره به خلوت عشق
هرگز نبرده بودم

پیدا نمیشدی تو
شاید که مرده بودم

؟؟؟


اما برای من هنوز پیدا نگشته...
من مدت هاست مرده ام !
مرده ای در دنیا خواب زدگان !
مرده ای در بیابان عاطفه، شور، حس، بودن و عاشقی های کودکانه !...

ای کاش لحظه ای بیدار و زنده می گشتم و باز می توانستم نفس بکشم و احساس کنم و هیجان داشته باشم، بیایم و ببینم و لذت ببرم
که دنیا چیزی نیست جزء برای لذت بردن

که چه حیف مردگان و خواب ماندگان نتوانند لذت برند
و من در این دنیا هیچ ندیدم جزء خواب زده راه رونده...

آه چه سود که هر لحظه تمام نقش او را می بینیم و بیدار نمی گردیم ؟ و باز در پی او می گردیم

آری خدا را می گویم همان که عشق است و معشوق و عطش و آب و سودا و لذت و بودن و تهی گشتن و شور و هیجان و احساس...



فرزند آدم  پنجشنبه 28 مرداد 1389 : ساعت 01:05 ق.ظ     نظر( )

خسته ام 17 (درونم )

چند روز دلم بد جوری گرفته
امروز یکی رو دیدم که داغ دلم تازه کرد، انگار خودش بود !
خنده هاش
گریه هاش
پرحرفیاش
تند حرف زدن هاش
خسته گی هاش

اما فقط تنها چیزی که آتیشم می زنه این که می دونم اون اصلاً به یاد من نیست حتی یادش نمی یاد همچین دوستی هم داشته
و من باز
تنهام

نمی دونم تا کی می تونم خودم گول بزنم تنهایی بهترین چیز
و وقتی که تنهایی لازم نیست نگران کسی یا چیزی باشی و هیج مسئولیتی نداری
اما اینها همه حرف مفت
چون خدا تنها بود و چون می خواست از تنهایی در بیاد انسان را آفرید
من...
من هم که تکیه ای وجود بی همتای اونم !
پس مثل اون تا ابد نمی تونم تنهایی رو تحمل کنم
فقط می تونم بگم بی خیال
دارم رادیو گوش می دم با این حال من ! این هم عجب آهنگ های غم انگیزی می زاره
اما تا ابد نمی شه گفت بی خیال... چون اگر واقعاً بی خیال بودم پس چرا هر وقت تنها می شم اینقدر به فکرش هستم ( عدم تنهایی)
اما هیچ کاری از دستم بر نمی یاد جزء انتظار و انتظار و انتظار....
تا وقتی که واقعاً وقتش برسه...
اما امیدوارم این وقت نزدیک باشه چون دیگه تحمل این همه تنهایی ندارم و می خوام در آغوش یک نفر آرام بگیرم
اما این نفر کی ؟ کجا ؟ ....

.... نمی دانم و این ندانستن خود بدتر از خودِ تنهایی است.

امشب تمام.

چه کنم با دل تنها چه کنم با این غم دل

چه کنم با غم دل چه کنم با این درد دل من ای دل من...



فرزند آدم  پنجشنبه 17 تیر 1389 : ساعت 12:19 ق.ظ     نظر( )

اكنون (زندگی )

وقتی چند صد میلیون بدهی داشته باشی !؟

چه چیز می تواند شما را سرپا نگاه دارد...

من را فقط فكر اینكه هنوز هم خدایی همین نزدیكی ها هست...

و من هنوز می توانم اندیشه كنم...

پس چرا محكم بر روی زمین گام برندارم !؟

من كه هنوز سلامتم...

درست است كه اكنون راهی برای دادن این همه بدهی ندارم به جزء انتظار...

و انتظار...



فرزند آدم  یکشنبه 2 خرداد 1389 : ساعت 02:23 ق.ظ     نظر( )

عشق و دوستی (درونم )

روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟
دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ

و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟
آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...

و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كسی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو  به ...


و تمام دردم از آن رو است كه می دانم چرا بدین جا رسیدم، كه چرا باید بگریزم، و چرا باید زجر درد تنهایی را بر او تحمیل كنم، همان ملالی را كه خود تلخی اش را چشیده ام !؟
كه مشكل نه از او، كه قصور از خودِ منِ حقیر است...


فرزند آدم  یکشنبه 8 شهریور 1388 : ساعت 02:33 ق.ظ     نظر( )

... (زندگی )

مُردم از بی از غیرتی

وه چه ننگ است این زندگی

...

..

.



فرزند آدم  یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 : ساعت 01:39 ق.ظ     نظر( )

رازها 16 (درونم )

یك بار تو را در خواب دیدم
امّا نه !؟ خواب نبود بیدار بودم آن لحظه را...
و لحظه ای بود ...
در میان تمام لحظات خواب عمرم...
و دیدم...
و شنیدم...
آنچه باید می دیم...
و آنچه باید می شنیدم و احساس می كردم...


بخوانید آنچه مانده از این دست...

فرزند آدم  چهارشنبه 5 فروردین 1388 : ساعت 10:38 ب.ظ     نظر( )

روزگار (زندگی درونم )

الف) زندگی آنقدر طولانی نیست كه وقتی برای حسرت و لحظه ای برای افسوس، زمانی برای غم ... بگذرانی ...

ب) امشب باران می بارد، دلم گرفته... از این زمانه كامپوتر و عصر اطلاعات، جنگ روانی

آه...

كو آن زمان  شب زمستانی كنار پنجره... برف... كرسی... بوی نفت سماور ...

یا شر شر باران... شادی كودكان شاهنامه شنو از مادربزرگان...

آه دلم تنگ آن زمان است. خانه چوبی، اجاق ذغالی و صدای جیرجیرك ها، موتور های عمیق گازویلی...

چقدر از زندگی گاز و Laptop و تلویزیون  بدم می آید...



فرزند آدم  پنجشنبه 29 اسفند 1387 : ساعت 02:20 ق.ظ     نظر( )

... ()

نیستم...

مدّت هاست...

و نخواهم بود...

و نخواهم ماند...

و نخواهم رفت...



فرزند آدم  پنجشنبه 15 اسفند 1387 : ساعت 02:23 ق.ظ     نظر( )

ما (زندگی )

درون توست اگر خلوتی و انجمنی است * برون زخویش كجا می روی، جهان خالی است

(بیدل دهلوی)



فرزند آدم  پنجشنبه 24 بهمن 1387 : ساعت 03:07 ق.ظ     نظر( )

پوزش (زندگی )

با عرض پوزش از همراهان....
تا چند روز آینده تمام لینک هایی که باز نمی شود درست خواهم کرد.


فرزند آدم  پنجشنبه 5 دی 1387 : ساعت 05:04 ب.ظ     نظر( )

خودخواه ()

خودخواه کیست ؟

تا آن زمان که بدست آوردن منافع تو به دیگران آسیب نرساند خودخواهی و برای خود خواستن خوب است امّا اگر القای نظر به دیگران مایه رنج وعذاب آنها گردد ...



فرزند آدم  چهارشنبه 15 آبان 1387 : ساعت 03:35 ق.ظ     نظر( )

روز زن (مناسبت )

چند روز است در فکرم چگونه درباره این روز مطلبی بنویسم !

صبح که از خواب برخواستم به چند وبلاگ سرزدم تا ببینم دیگران چه می گویند، امّا تنها چیزی که فهمیدم این است:

الف) من کسی نیستم که در این باره چیزی بنویسم.

ب) بهترین حرف درباره مقام والای زن بودن: سکوت !

ج) پاسخ سکوت بند ب: زن بودن به ...

ادامه مطلب...



فرزند آدم  سه شنبه 4 تیر 1387 : ساعت 11:06 ق.ظ     نظر( )

خسته ام(۱۶) (درونم )

الف) امشب از آن شب های بی پایان نکبت است که آرزو می کنیم ای کاش اینقدر نمی فهمیدم

ای کاش در اینجا نبودم

شاید این جزء معدود زمان هایی است که از کلمه ای کاش استفاده می کنم...

حتی حوصله نوشتن را هم ندارم فقط می دانم این نیز بگذرد...

و فقط این من هستم که در بین فرسوده می گردم از رنج

از تلاشی که نمی دانم آیا صوابی در آن هست یا نه

حتی جرأت ندارم بگویم: آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازدم...

فقط می دانم حتی انتخابی جزء ادامه، ندارم !

باز مانند همیشه می نویسم تا شاید فرافکنی کنم، اما امشب از آن شب هاست که با نوشتن هم آرام نمی گیرم، حتی بودن کسی را در نزدم نمی خواهم فقط دلم می خواهد اینجا نبودم...

نمی دانم تا به کی توان ادامه دادن را دارم !؟؟

...

..

.

و من بازخواهم گشت... اما کی ! نمی دانم ؟  اما چگونه ! نمی دانم ؟

ب) این روزها



فرزند آدم  جمعه 17 خرداد 1387 : ساعت 10:06 ق.ظ     نظر( )

رازها ۱۵ (درونم )

سرگردان:

روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم

از بودنم !؟؟

از چگونه بودنم !؟؟

وز برای چه بودنم !؟؟

وباز بدان نقطه رسیدمی که ندانستمی آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...

ادامه مطلب...



فرزند آدم  چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 : ساعت 01:05 ق.ظ     نظر( )

(مناسبت )

وباز عاشورا

به یاد آوردنده شور، هیجان، زیبایی، عشق، خون و باز خستگی...

از زمان، از كسان، از خود و از بی خود... و از راه نرفته !

وز راهی كه نمی دانم آیا درست طی می نمایم یا گاه می گذرانم...

روزی نگاشتم محرم چه ماه زیبایی، روزی... ماه شرمساری... و امروز در پارودكس زمانه از خودم و از ثارالله... كه نمی دانم چگونه خواهم توانست گویم منم من شیعه علی(ع) !؟؟

امّا یك چیز را خوب فهمیدم....

ادامه مطلب...



فرزند آدم  یکشنبه 30 دی 1386 : ساعت 02:01 ق.ظ     نظر( )

رازها ۱۴ (درونم )

روزی نگاشتم 

                     من رفتم، می روم جائز نیست...

و اکنون رفته ام ... و خود هنوز نمی دانم کی بازخواهم گشت... و چگونه !؟؟

و آیا قلبی برای بازگشتم خواهد تپید ....


كودك بودن چقدر خوب است، نمی دانم ؟

امّا می دانم كودكانه رفتار كردن چقدر احمقانه است... نیك می دانم از روی احساس عمل كردن همیشه اشتباه است و ملال خاطرآور...

امّا نمی دانم چرا با دانستن باز هم اصرار به كار غلط می ورزم !؟؟

باید از روی قلب عمل كرد، و با عقل فكر...

ادامه مطلب...



فرزند آدم  یکشنبه 9 دی 1386 : ساعت 09:12 ق.ظ     نظر( )

خسته ام ۱۵ (درونم )

به نام او که جان را آفرید و خِرَد را در آن

و دل را

و عشق را

و منطق را

و بی تفاوتی را

و تنهایی را

آه یادم آمد خردمندی گفته بوید:

            کنار هم بیاستید امّا نه چسبیده بهم...

            یکدیگر را دوست بدارید امّا پای عشق را به میان نکشید...

(خلیل جبران)

روزگاری بود می دانستم نباید...

ادامه مطلب...



فرزند آدم  یکشنبه 13 آبان 1386 : ساعت 01:11 ب.ظ     نظر( )

رازها ۱۳ (درونم )

جنگل ژرف، سیاه و دوست داشتنی است.

و عهدی بسته ام كه ماندنی است،

و هزاران هزار فرسنگ باید رفت پیش از آرامش

و هزاران هزار فرسنگ باید رفت پیش از آرامش...

رابرت فراست


Don't mention.

چه جمله زشتی ...

گاه که انسان اندوه از چهره اش بارد و نتواند احساسات درونی خود را از کاستی ها  وز نارحتی هایش بیان نماید گوید:

فراموشش کن...

ادامه مطلب...



فرزند آدم  دوشنبه 12 شهریور 1386 : ساعت 03:09 ق.ظ     نظر( )

خسته ام ۱۴ (درونم )

هر روز از خواب برمی خیزم، دوش می گیرم، مسواك می زنم، لباس تمیز می پوشم، عطر می زنم و اشك هایم را در چشمانم می خشكانم...

و روزها در بیداری در خوابم و شبها در خواب بیدار...

و من مانده ام از آن رو كه برسم  نه!

بلكه رسیدم به انتها...

ادامه مطلب...



فرزند آدم  پنجشنبه 4 مرداد 1386 : ساعت 12:07 ب.ظ     نظر( )

(زندگی )

اینگونه زندگی كنید:

شاد امّا دلسوز،

ساده امّا زیبا،

مصمم امّا بی خیال،

متواضع امّا سربلند،

مهربان امّا جدّی،

سبز امّا بی ریا،

عاشق امّا عاقل...

..

.


و همراهی كه این كلمات را در گوشم زمزمه نمود، باز پرسیدمی اش آیا واقعاً راهی هست تا: عاشق باشی امّا عاقل !؟؟

و باز زمزمه نمود : عاشقان را عقل نمی شاید !!!

و من گفتــمش:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی *** عشق داند كه در این دایره سرگردانند.

آیا كسی هست تا باز رهاندم از این سر در گمی، باز گویدم چگونه می توان عاشقِ عاقل بود !؟؟ 


و من همچنان برایم ناملموس كه چه :

عشق آن باشد كه حیرانت كند ***  بی نیاز از كفر و ایمانت كند.

و می دانم كه در این حیرانی رهایی هست بی پایان، امّا نمی دانم چه زمان و در چه مكان و با چه كسی به آن خواهم رسید و آیا رسیدنی در كار هست ؟؟؟



فرزند آدم  چهارشنبه 6 تیر 1386 : ساعت 01:06 ب.ظ     نظر( )